ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

کلبه‌ی خیالی

دو پست در یک روز نشونه‌ی افسردگی مفرطه!!!
گاهی دلم می‌گیره، نمی‌دونم چیکار کنم. فقط این‌جا آرومم می‌کنه.
مثل یه کلبه‌ی خیالیه که واسه خودم ساختم.
هر چند وقت یک بار میام تنها توش می‌شینم و واسه خودم حرف می‌زنم تا آروم بشم.
رهگذرا هم گاهی از پنجره‌ش یه نگاهی بهم می‌ندازن و می‌رن.
بعضیاشون می‌گن داشت حرف دل منو می‌زد، بعضیاشونم می‌گن عجب احمقیه. بقیه هم بی‌تفاوت بدون این‌که چیزی بگن فقط تصویری از من می‌بینن و رد می‌شن.
آدم نمی‌تونه احساس دیگران رو تا تو شرایط اونا قرار نگرفته درک کنه.

چند سالی هست، احساس می‌کنم افسرده شده‌م.

حماقت

گاهی مانند احمق‌ها رفتار می‌کنم، انسانی که خود نیز او را نمی‌شناسم.
باید احمق درونم را افسار کنم!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

سکوتِ شکستن

معمولا وقتی چیزی شدیدتر بشکنه صدای بیشتری می‌ده. ولی دل کاملا عکس اینه. هر چی شدیدتر بشکنه، صدای کمتری ازش درمیاد.
گاهی دل آدم همچین می‌شکنه که هیچ صدایی ازش درنمیاد...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

قناری کوچولوی من

مطلبی که می‌خوام بنویسم خاطره‌ایه مربوط به سال‌های خیلی دور.
یکی از خاطرات کودکیم که هیچ وقت از ذهنم پاک نشد.

ابتدایی بودم. فکر کنم کلاس سوم یا چهارم ابتدایی.
دایی جونم خونه‌ی ما بودن.
یه روز دایی از سر کوچه یه قناری پیدا کردن. یه قناری زرد و کوچولوی خوشگل. از ترس این که یه وقت گربه بخوردش آوردنش خونه.
خونه‌مون یه پاسیو داشت. روز اول قناری رو تو پاسیو نگه داشتیم.
فرداش با دایی رفتیم از بازار واسش یه قفس خریدیم. آخه تو پاسیو اصلا نمی‌شد نگهش داشت! همه‌ش دوست داشت فرار کنه!
یه ظرف آب و ظرف دونه هم همراهش خریدیم.
از مغازه‌های پرنده فروشی هم پرس و جو کردیم، فهمیدیم که غذای قناری ارزن و دونه‌ی کتانه. ما هم واسش کلی ارزن خریدیم.
قفس قناری رو آماده کردیم و قناری کوچولو رو گذاشتیم توش.
خدا می‌دونه که این قناری چقدر می‌خوند. آوازش هم خیلی خیلی قشنگ بود.
صبح‌های زود با صدای آوازش از خواب بیدار می‌شدیم، شب‌ها هم با آواز قشنگش می‌خوابیدیم.
می‌گفتن نوک قناری کم کم رشد می‌کنه و اذیتش می‌کنه. ما هم یه قند رو دیوار قفسش گذاشته بودیم که بهش نوک بزنه تا نوکش ساییده بشه و اذیت نشه.
قند خوردنش هم خیلی با مزه بود!
هر روز می‌رفتم جلو قفسش و کلی باهاش حرف می‌زدم! خیلی بهش وابسته شده بودم.
یه بار با دایی صداشو رو نوار ضبط کردیم. فکر کنم کاستشو هنوزم داشته باشم.
خلاصه روزهای خیلی خوبی بود.
بعدها فهمیدم همون روزها پدر و مادرم از همسایه‌ها واسه پیدا کردن صاحب قناری پرس و جو کردن.
یه روز تو اداره، یکی از همکارهای پدرم تعریف کرده بودن که یه قناری خیلی قشنگ داشتیم، فرار کرده. دخترم خیلی بهش وابسته بود و الان کلی غصه می‌خوره. پدر که اینو شنیده بودن، از همکارشون آدرس خونه‌شونو پرسیدن. معلوم شد که خونه‌شون حوالی خونه‌ی ما بود! پدرم گفته بودن اتفاقا ما هم یه قناری پیدا کردیم. وقتی مشخصات قناری رو گفته بودن، معلوم شده بود که این همون قناریه.
یه روز وقتی اومدم خونه دیدم قناریم دیگه نمی‌خونه. خیلی نگرانش شدم.
از مادرم علتشو پرسیدم. گفتم نکنه مریض شده باشه؟
مامان و بابا جرأت نمی‌کردن علتشو بهم بگن. از این که خیلی ناراحت بشم می‌ترسیدن.
ولی بالاخره بهم گفتن که صاحب قناری پیدا شد و قناری رو بهش پس دادیم. اونم یه قناری دیگه به جاش داده بود (چون دخترش به اون قناری خیلی وابسته بوده).
من اول خیلی ناراحت شدم. ولی بعدش باهاش کنار اومدم.
این قناری با قبلی خیلی فرق داشت.
قبلیه کلی آواز می‌خوند و بازیگوشی می‌کرد. ولی این یکی خیلی ساکت بود.
به هر حال، یواش یواش به این هم عادت کردم.
هم صحبتم شده بود! کلی واسش حرف می‌زدم و اون ساکت نگاهم می‌کرد.
خیلی دوستش داشتم.
بعد حدود یک ماه یه روز احساس کردم قناریم خیلی بی حال شده. نمی‌دونستم چی شده.
خیلی ناراحت بودم.
چند روز گذشت و یه روز دیدم قناری کوچولوم بدون جون گوشه‌ی قفس افتاده.
دیگه حتی نگاهمم نمی‌کرد.
کلی گریه کردم. تا چند هفته غصه می‌خوردم...

خاصیت فراموشی آدمیزاد زندگی رو واسش ممکن می‌کنه.
بعد این ماجرا، تا امروز دیگه هیچ حیوونی رو نخریدم و تو خونه زندانیش نکردم.
حیوونا باید آزاد باشن. اونا هم مثل ما آدما حق زندگی دارن.
هنوزم وقتی موجودی رو تو قفس می‌بینم، یاد قناری کوچولوم میوفتم و خیلی دلم می‌سوزه.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

یادداشتهایی در اتوبوس

روزی که داشتم برمی‌گشتم خونه، تو اتوبوس چیزایی نوشته بودم که بعدا این جا وارد کنم.
حالا امروز بالاخره وقت شد تا اونا رو بنویسم.

چهارم تیر ماه ۱۳۹۰، اتوبوس تهران - زنجان

راننده فیلم طنز ابتدایی‌ای گذاشته تا ما رو سرگرم کنه!
من هدفون تو گوشمه و آهنگ‌های تو گوشیمو گوش می‌دم.
هر قدر سعی می‌کنم نکته‌ی خنده داری تو فیلم پیدا کنم، نمی‌شه.
یه نفر کنارم نشسته.
مرتب می‌زنه زیر خنده، دستشو می‌زنه رو پاش و برمی‌گرده رو به مسافرهای دیگه و اون قسمت فیلم رو واسشون تشریح می‌کنه!
دیگران بی‌تفاوت، حتی نگاهشم نمی‌کنن.
چقدر این فیلم ساده شادش کرده...

اول با خودم فکر کردم این بنده خدا چقدر ساده‌ست!
به چه چیزای ساده و ابتدایی‌ای می‌خنده.
بعد فکر کردم: این چقدر ساده‌ست؟! یا ذهن من به قدری مسمومه که چیزای ساده نمی‌تونه شادم کنه؟
این ساده‌ست یا من مریضم؟!
اصلا کی گفته کسی که پیچیدگی واسش لذت بخشه بیشتر از کسی که از ساده‌ترین مسائل لذت می‌بره بیشتر می‌فهمه؟
به این جا که می‌رسم باز دچار تناقض می‌شم.
هر کسی دنیا رو از زاویه دید خودش می‌بینه و راجع به دیگران قضاوت می‌کنه. اونایی که دنیا رو مثل خودش می‌بینن تایید می‌کنه و بقیه رو قبول نداره.
اما واقعا کی می‌تونه بگه که افکارش حتما درستن در صورتی که هرگز دنیا رو از زوایای دیگه ندیده؟
نمی‌دونم.

پ.ن: کی می‌دونه الان بقل دستیم راجع به من با خودش چه فکری می‌کنه؟! شاید الان داره با خودش می‌گه این یارو عجب دیوانه‌ایه!!!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

اسپم (هرزنامه(

تو کشور ما مردم به بعضی مسائل اصلا توجه نمی‌کنن.
مسائلی که شاید در حال حاضر مشکل جدی واسشون ایجاد نکنه ولی کم کم با گذر زمان می‌تونن مشکل ساز باشن.
اسپم یا هرزنامه یکی از همین مشکلاته که کم کم داره جدی میشه.
حداقل واسه من که دیگه داره واقعا آزار دهنده می‌شه.
تعریف هرزنامه از ویکی‌پدیا:
«هرزنامه یا اسپم (به انگلیسی: E-mail spam)، سو استفاده کردن از سیستم انتقال پیام است (شامل اکثر وسایل انتشار رسانه‌ای، سیستم‌های تحویل دیجیتال) که به پیام‌های گروهی و ناخواسته اطلاق می‌گردد. بیشترین فرم شناخته شده هرزنامه، هرزنامه‌های پست الکترونیک است گرچه این کلمه در رسانه‌های دیگری همچون: هرزنامه instant messaging، هرزنامه گروه‌های خبری، هرزنامه موتورهای جستجو وب، هرزنامه در بلاگ‌ها، هرزنامه در ویکی، هرزنامه در تبلیغات طبقه بندی شده آنلاین، هرزنامه در پیام‌های گوشی‌های همراه، هرزنامه در انجمن‌های اینترنتی، فکس‌های ناخواسته، هرزنامه در شبکه‌های اجتماعی و هرزنامه در شبکه‌های اشتراک فایل هم دیده می‌شود.
فرستادن هرزنامه همچنان به دلیل صرفه اقتصادی پایدار می‌ماند زیرا تبلیغ کنندگان هیچ هزینه‌ای صرف مدیریت لیست‌های ایمیل هایشان نمی‌کنند و این، کار را برای مسئول دانستن فرستندگان ایمیل سخت می‌کند.»

دو نوعش یعنی هرزنامه در پیام‌های گوشی‌های همراه و هرزنامه‌های پست الکترونیک خیلی منو آزار می‌دن.
ظهر خوابی، یه دفعه پیام می‌رسه و بیدارت می‌کنه. وقتی بازش می‌کنی می‌بینی یه پیام تبلیغاتیه!
خوب، اگه شما هم این مشکلو دارین و اپراتورتون همراه اوله، راه حلش خیلی ساده‌ست! کافیه زنگ بزنین به ۰۹۹۹۰ و شماره پرونده‌ای که روی شناسنامه‌ی سیم کارتتون نوشته رو بهشون بدین و بگین پیام‌های تبلیغاتی رو غیر فعال کنن. البته در این صورت پیام‌های اس ام اس بانک هم دیگه بهتون نخواهد رسید!
ولی دومی چطور؟!
بیشترین قسمتش که مربوط به پیام‌های تبلیغاتی هست رو خود سرویس دهنده‌های میل با الگوریتم‌های خوبشون شناسایی و فیلتر می‌کنن. پس مشکل کجاست؟!
مشکل من با اسپماییه که دوستام می‌فرستن!
آخه این چه رسمی شده؟! ایمیلای به خیال خودشون جالبو واسه هزار نفر bcc می‌کنن!
حالا اگه ایمیلی جالب باشه اشکالی نداره. بعضیا پیام‌های ۱۰۰ سال پیشو صدها بار واسه آدم می‌فرستن!
واقعا از دست این عده چه کار می‌شه کرد؟
حالا من چند وقته چیزای جالبتری هم دیده‌م! پیام‌های عاشقانه‌ای که واسه (نمی‌دونم چند نفر!) bcc می‌شن!
این دیگه نوبره به خدا! یعنی فرستنده‌ی پیام به کل شعور طرف مقابلشو زیر سوال میبره!
ولی منم تازگی راه خلاصی از این نوع اسپم‌هایی دوستانه رو هم یاد گرفته‌ام.
خیلی ساده‌ست: اگر اسم شما تو قسمت گیرنده‌ی میل بود یعنی واسه فرستنده مهم بودین و این میل برای شما ارسال شده. پس باید خونده یا حداقل بررسی بشه.
اگر افراد دیگه‌ای گیرنده بودن ولی اسم شما bcc شده بود، باز هم یعنی مهم بودین و یک کپی براتون ارسال شده.
ولی اگر اسم هیچ کسی تو قسمت گیرنده‌ها نبود و همه bcc شده بودن، به راحتی می‌تونین میل رو بدون خوندن پاک کنین! می‌تونین مطمئن باشین که این میل هیچ پیامی که خوندنش واسه شما مهم باشه نداره و یه جورایی اسپمه!
نظر شما چیه؟!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

برگشتم!!!

چند وقتی بود که به خاطر امتحاناتم نتونسته بودم چیزی بنویسم.
اما حالا هم امتحانام تموم شده، هم حسابی استراحت کرده‌ام!
دیگه واقعا از خوابگاه خسته شده بودم. امیدوارم حالا که خونه‌ام نوشته‌هام شادتر باشن!
هر چند، شاد نبودن نوشته‌ها دلایل دیگه‌ای داره که شاید بعدها بیشتر راجع بهشون نوشتم.

راستی، من هر چیزی که این‌جا می‌نویسم از خودمه مگر این که آخر نوشته منبع رو ذکر کنم.
این شامل تمام جملات حکیمانه‌ی خودم هم میشه! یعنی اگه پایینش منبعی نوشته نشده بود، بدونین از خودمه!!!
:)