۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

خلوتی می‌خواهم این‌جا

خلوتی می‌خواهم این‌جا
من و او، تنهای تنها
در اتاقی سرد و تاریک
آسمان از سقف پیدا
تا بسوزانم به ناله
از زمین تا آسمان‌ها

که چه کردم،
من چه کردم،
در همه روز و شبی که
تا به این حد صبر کردم،
کین بود آخر جزایم؟

ای خدایم!
من نه هرگز از تو نالم
از دل دیوانه نالم
از خودم، از آشنایان،
از دروغ‌گویان، دو رویان

ای خدایم!
تا به کی مانم در این‌جا؟
گر که بیش از این بمانم
آه من سوزد جهان را

تو بزرگی، به بزرگی
به همان لطفی که کردی
به همان قدرت که با آن
آفریدی روح و هستی
حفظ کن هر آن که برده
بویی از یکتا پرستی

کین درندگان نادان
که ندانند قدر یاران
که به هر بادی به سمتی
روی گردانند آسان
گر دهی یک لحظه فرصت
پاک گردانند نیکی،
اعتماد و حق و مردی
از تمام روزگاران

حامد عبدی

۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه

مادرم، دوستت دارم

مادرم!
بعد از خدا فقط شمایین که تو زندگی هیچ چیز پنهونی ازتون ندارم،
فقط شمایین که همیشه درکم کردین،
همیشه دلسوزم بودین،
منو به خاطر خودم دوست داشتین،
هر وقت مشکلی داشتم دستمو گرفتین و نذاشتین زمین بخورم،
مثل من فکر می کنین،
...
از خوبیا و مهربونیاتون هر چی بگم کم گفتم.

منو ببخشین اگه گاهی با کارام حرصتون می دم و اذیتتون می کنم.
منو ببخشین اگه شب هایی بوده که مثل دیشب باعث شده م به خاطر من خوابتون نبره.
منو ببخشین که باعث شده م همیشه تو زندگی به خاطر من از خودتون بگذرین.
منو به خاطر همه ی اذیت ها و بدی هام ببخشین...

مامان گلم!
دوستتون دارم،
دوستتون دارم،
دوستتون دارم،
با تمام وجودم دوستتون دارم.

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

خسته‌ام

خسته‌ام.
خسته از دروغ‌هایی که می‌شنوم.
از انسان‌هایی که نمی‌دانم چه می‌خواهند.
از انسان‌هایی که خودشان هم نمی‌دانند چه می‌خواهند!
از انسان‌هایی که هرگز غرورشان را نمی‌شکنند ولی اگر غرورت را نزدشان نشکنی تو را زیر پا له می‌کنند.

از تبعیضی که در جامعه می‌بینم.
از مردمی که حقوق خود را نمی‌دانند.
از مردمی که اگر هم حقوق خود را بدانند راه گرفتنش را نمی‌دانند: یا سکوت می‌کنند یا ویرانی به بار می‌آورند.
از مردمی که هنگام حرف زدن از ظلم می‌نالند ولی هنگام عمل تا بتوانند به دیگران ظلم می‌کنند.
از مردمی که فکر نمی‌کنند.

از تنهایی.
از روزهایی که زود شب می‌شوند.
از کودکی‌ای که دور می‌شود.
از زمانی که سریع می‌گذرد.
از از دست دادن انسان‌هایی که قسمتی از خاطراتم هستند.

از خودم.
از وقتی که تلف می‌کنم.
از خودی که گاه نمی‌شناسمش.
و راهی که سرانجام به پایان می‌رسد...

۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

استیو جابز، ۱۹۹۵ - ۲۰۱۱

امروز صبح با خوندن این خبر واقعا متاسف شدم:
«استیو جابز در سن ۵۶ سالگی درگذشت.»
دنیا یک نابغه‌ی الکترونیک و IT، یک مرد خلاق و سخت کوش و یک مدیر توانا رو از دست داد.
نام ایشون همیشه باقی خواهد ماند و جای خالی ایشون هرگز پر نخواهد شد.

برای آشنایی بیشتر با این مرد بزرگ خوندن این مطلب از نارنجی خالی از لطف نیست:

نمی‌دونم چی بگم.
حالم اصلا خوب نیست...

۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
 

زمانی برای ایده دادن!

معمولاً بهترین ایده‌ها قبل از خواب یا در حمام به ذهن آدم می‌رسند!

۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

دیروز زنجان، امروز بیرجند

بعد از حدود سه ماه موندن پیش خانواده دیروز دوباره اومدم بیرجند.
با این‌که این‌جا مزیتی جز دیدن استاد راهنما نداره، ولی چون تو خونه زیادی خوش می‌گذره همچین تغییری واسم لازم بود!
کلا هر چی شرایط سخت‌تر باشه بهتر کارامو انجام می‌دم.

این مسافرت یه روزه یه کم دردسر هم داشت! البته بخش تهران به بیرجندش.
اول از تاکسی که تو ترمینال سوار شدم بگم. نکته‌‌ی جالبی توش دیدم و اونم نرخ تصویبی کرایه بود که پشت شیشه‌ی تاکسی زده بود: ۱۴۸۱۲ ریال! من واقعا نمی‌دونم این روزا که کوچکترین واحد پولی دست مردم ۲۵۰ ریاله، اینو چطور حساب کردن و با چه رویی نوشتن! مخصوصا اون ۲ ریال آخرش منو کشته!
و اما قسمت بعدی سفر.
این بار برای اومدن به بیرجند بلیط هواپیمایی ماهان رو داشتم.
یک چمدون بزرگ داشتم که موقع تحویل بار به پیشنهاد متصدی اون قسمت تسمه‌ پیچیش کردم تا یه وقت موقع جابه‌جایی بارها باز نشه.
هواپیما یه چیزی شبیه مینیبوس به اسم هواپیمای BAE-146 بود! بعد از سوار شدن هم که دیدیم هوای داخل خیلی گرمه. سیستم تهویه هوا هم باد گرم می‌زد. یکی از مسافرا که فکر کنم مشکل تنفسی داشت در اثر گرما مجبور شد از اکسیژن استفاده کنه!
اولین باری بود که می‌دیدم حدود ۱۰ بار مسافرا مهماندار رو صدا زدن. مساله‌ی جالب واسم این بود که مهماندارها با سیستم هواپیما آشنایی کامل نداشتن و حتی اول نمی‌دونستن چراغ مربوط به پیج مهماندار چطور خاموش می‌شه و با سعی و خطا راهشو پیدا کردن.
بعد از پیاده شدن و مدتی انتظار بالاخره بارها رسید و با کمال تعجب دیدم دور چمدونم تسمه‌ای نیست! وقتی چمدونم نزدیک‌تر رسید دیدم کلا ترک خورده و حتی بعضی قسمت‌هاش جدا شده.
یاد اون قسمت از قرارداد که در بلیط نوشته شده افتادم که در صورت صدمه دیدن بار، مسافر می‌تونه خسارتشو بگیره.
منم که از ناراحتی داشتم دیوانه می‌شدم این قرارداد کمی آرومم کرد و افتادم دنبال خسارت. ولی تو مملکت ما ادعای خسارت کردن هم داستانی داره واسه خودش!
گفتن باید بری پیش مسئول هواپیمایی ماهان. منم رفتم و جوابی که گرفتم این بود: وقت ندارم آقا! به من ربطی نداره!
این یعنی نهایت بی‌احترامی به مشتری.
بعد از این‌که بیشتر پیگیر شدم این آقای مسئول گفت برو فردا صبح بیا! منم که می‌دونستم نتیجه‌ی این «برو فردا صبح بیا»ها چیه، پرسیدم نامه‌ای می‌دین که من فردا صبح اومدم نگین خودت شکستیش؟ با لحن تند و بی‌ادبانه جواب رد دادن.
تو مملکت ما این جور موقع‌ها اگر عقب نشینی کنی حتما حقتو می‌خورن. منم اون‌جا موندم و از طریق دیگران پیگیر شدم.
تا این‌که یکی از مسئولان فرودگاه با نام آقای مرادی که مرد واقعا خوب و متشخصی بودن منو تحویل گرفتن و گفتن برو اتاق مدیریت ترمینال شکایتتو بنویس تا مدیر ترمینال پیگیری کنن. بعد از این‌که شکایتمو نوشتم هم به مدیر ترمینال (که اون موقع تشریف نداشتن) زنگ زدن و مساله رو بهشون گفتن و بالاخره بعد از حدود یک ساعت و نیم از فرودگاه اومدم بیرون.
هنوز هم از فرودگاه خبری از پیگیری شکایتم بهم نرسیده. ولی من به هر نحوی شده باید این خسارتو بگیرم. نه فقط به خاطر ارزش مالیش. بلکه به خاطر بی‌احترامی که بهم شد.

بعد از این همه ناراحتی، به خوابگاه که رسیدم و دوستانم رو دیدم، با استقبال گرمشون کاری کردن که کل ناراحتی‌های روز از یادم رفت.
شب خیلی خوب و به یاد موندنی بود.

تنها ناراحتیم الان اینه که نگرانم خانواده از دوریم دلتنگ بشن. خودم خیلی دلتنگشون می‌شم، ولی این مهم نیست.
این که پدر، مادر یا خواهرم از نبودنم یه لحظه هم دلتنگ بشن و ناراحت چیزیه که خیلی ناراحتم می‌کنه.
پدر و مادری که همیشه یه من لطف می‌کنن و من اذیتشون می‌کنم. خجالت می‌کشم ازشون.
خیلی خوب و مهربونن. از زندگیشون بدون هیچ چشم داشتی واسه من مایه می‌ذارن. عشقی بالاتر از عشق اونا به فرزندشون سراغ ندارم.
بابا و مامان و آبجی گلم! دوستتون دارم. خیلی دوستتون دارم.