۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

CFOTool: an Octave/MATLAB® toolbox for Central Force Optimization (CFO)

Yesterday we have published "CFOTool: an Octave/MATLAB® toolbox for Central Force Optimization (CFO)" on Launchpad.net.
You can download this toolbox from the following link:
https://launchpad.net/cfotool

CFO is a deterministic swarm optimization algorithm which  has been introduced for the first time by Dr. Richard A. Formato in 2007. To learn more about this algorithm, you can refer to the following paper:
Formato, R. A., “Central Force Optimization: A New Deterministic Gradient-Like Optimization Metaheuristic,” OPSEARCH, Jour. of the Operations Research Society of India, 46, no. 1, pp. 25-51 (2009). (DOI: 10.1007/s12597-009-0003-4).

The published code provides an Octave/MATLAB®  toolbox which is called CFOTool for deploying the CFO algorithm in Octave/MATLAB® functions or programs.

This tool is completely free and has published under the GPLv3 license. Copying and sharing this program is completely free and we encourage you to share this tool with others. For more information about copying and the GPLv3 license, please refer to the README and COPYRIGHT files included in the code or the GNU website.


If you found any bugs in this tool, please report it using the address provided at the beginning of this text, so we can resolve the bug in the next releases of the program.
Do not hesitate to ask us any questions you have about this program. You can contact us using the CFO team link in https://launchpad.net/cfotool.

Finally I would like to thank to Dr. Richard A. Formato for sharing the original codes with me and his support during writing this tool, and Dr. Seyyed Hamid Zahiri for introducing me the CFO algorithm, his support and encouragement during the whole time.

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

CFOTool: ابزاری برای بهینه‌سازی بر اساس الگوریتم Central Force Optimization (CFO) در Octave/MATLAB®

امروز کد ابزار Octave/MATLAB® الگوریتم بهینه‌سازی Central Force Optimization (CFO) را در سایت Launchpad.net منتشر کردیم.

برای استفاده از این کد، می‌توانید آن را از آدرس زیر دریافت کنید:

الگوریتم CFO یک الگوریتم بهینه‌سازی هوش جمعی قطعی است که برای اولین بار در سال ۲۰۰۷ میلادی توسط دکتر Richard A. Formato ارائه شد. برای آشنایی بیشتر با این الگوریتم، می‌توانید به مقاله‌ی زیر مراجعه کنید:


کد ارائه شده تحت نام CFOTool ابزاری را برای استفاده از الگوریتم CFO در برنامه‌ها و روی توابع دلخواه در نرم‌افزار Octave/MATLAB® فراهم می‌سازد.

این کد به صورت کاملا رایگان و تحت لیسانس GPLv3 منتشر شده است. نسخه برداری و انتشار این کد کاملا آزاد است. برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد کپی برداری، لطفا به فایل COPYRIGHT ارائه شده به همراه کد مراجعه فرمایید.


در صورت وجود هر گونه مشکل در این ابزار لطفا از طریق آدرس ذکر شده در اول این متن مشکل را گزارش کنید تا در نسخه‌های بعدی برطرف گردد. همچنین در صورت داشتن هر سوالی خوشحال می‌شویم از طریق همان آدرس یا ارتباط مستقیم آن را با ما مطرح نمایید.

در نهایت لازم می‌دانم از آقای دکتر Richard A. Formato به خاطر کمک‌ها و همراهیشان در ایجاد این ابزار و همچنین به اشتراک گذاشتن منابع اصلی مربوط به الگوریتم CFO و از آقای دکتر سید حمید ظهیری به خاطر معرفی این الگوریتم، همراهی صمیمانه و راهنمایی‌های بی‌دریغشان کمال تشکر را داشته باشم. برای این دو بزرگوار آرزوی سلامتی و موفقیت در تمام امور زندگیشان را دارم.

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

فراموشی

آدمیزاد چه جالبه: تا وقتی چیزیو داره که نگران از دست دادنشه آرامش نداره. ولی وقتی اونو از دست داد مدت زیادی نمی‌گذره که همه چیزو فراموش می‌کنه و آروم می‌شه...

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

باقالی، کارت شارژ!

زنجان، تقاطع خیابان ولیعصر با خیابان خرمشهر (همون جا که بهش می‌گن مقدم) یه باقالی فروش هست که بالای چرخش یه کاغذ آویزون کرده. روی کاغذه نوشته: «کارت شارژ موجود است»!
یعنی تکنولوژی تا این حده ها!!!


View محل فروش کارت شارژ! in a larger map

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

برای آرامش و موفقیت باید جور دیگری فکر کرد...

نمی‌خوام نصیحت کنم. اینا حرفاییه که در واقع دارم به خودم می‌گم.
اگر پست قبلی با عنوان راز آرامش رو نخوندین، توصیه می‌کنم قبل از خوندن این مطلب، بخونیدش.

این چند وقت اتفاقاتی تو زندگیم افتاده که باعث شده خیلی به نحوه‌ی زندگی و تفکراتم فکر کنم و اونا رو نقد کنم.
یه روز به یاد داستانی که تو یکی از ایمیلام خونده بودم (که تو پست قبلی بیان کردم) افتادم. کلی بهش فکر کردم و متوجه بزرگ‌ترین اشتباه خودم تو زندگی شدم.
شاید خیلی از ما فکر می‌کنیم و می‌گیم که تو زندگی باید به خدا توکل کرد. ولی واقعا قلبا چقدر به این حرف عمل می‌کنیم؟
کودک داستان خیلی از سالم رسیدن به مقصد مطمئن بود. چون به پدرش که خلبان هواپیما بود اعتماد و اطمینان کامل داشت.
ولی ما چطور؟ چقدر به خدای خودمون که آفریننده‌ی همه‌ی جهانه و امور تمام جهان در دستشه اعتماد داریم؟
بذارین در کنار داستان اون کودک شما رو به یاد داستان حضرت یوسف بندازم. آیه‌ی ۴۲ سوره‌ی یوسف رو ببینید.
اونطور که می‌گن اگر حضرت یوسف به جای این‌که برای نجاتشون از زندان به دوستی که از زندان آزاد می‌شد امید داشته باشن به خدا امید می‌بستن، شیطان نمی‌تونست باعث بشه که حضرت یوسف هفت سال فراموش بشن و تو زندان بمونن. البته قرآن مستقیما این مطلب رو بیان نکرده و این برداشتیه که تقریبا همه می‌گن.
به هر حال، اعتقاد من اینه که اگر شما تلاشتونو بکنین و بقیه‌ی کارها رو بسپارین به خدا، خودش کارها رو درست می‌کنه.
بذارین یه جور دیگه بگم.
بعضی از اتفاقا تقریبا انکار ناپذیرن.
مثلا شما یه ماشین رو هر چی هم قفل کنین و دزدگیر روش نصب کنین، باز هم اگر یه دزد حرفه‌ای بخواد اون رو بدزده، واسش ممکنه. به اعتقاد من اگر وقتی ماشین رو ترک می‌کنین از خدا بخواین که ازش مراقبت کنه احتمال این‌که مشکلی پیش بیاد تقریبا صفره. البته منکر این نمی‌شم که شما باید تلاشتونو بکنین و مسائل امنیتی رو رعایت کنین. ولی جایی که شما تلاشتونو کردین و دیگه کاری از دستتون بر نمیاد، برای موفقیت فقط باید کارها رو سپرد به خدا و با اطمینان و اعتماد بهش راه رو ادامه داد.
اگر هم این کار رو کردین و جایی کارها اونطور که خواستین پیش نرفت، مطمئن باشین که خیری توش بوده که الان شما نمی‌تونین بفهمین و با گذر زمان بهش پی خواهید برد. این خیلی واسه من پیش اومده.

بزرگترین مشکل من این بوده که با تمام وجود به حرفی که همیشه به خودم می‌گفتم عمل نمی‌کردم. اطمینان و اعتماد کامل به خدا به این راحتیا و با گفتن به وجود نمیاد. باید قلبتون رو بسپارین به خودش. اون وقته که می‌بینین چه آرامشی تو زندگی به سراغتون میاد.
ما شروع کردیم سراغ خیلی از چیزایی که نباید بریم می‌ریم. خیلی چیزایی که گفته شده نباید سراغش رفت و کار رو سپرد به خدا. آخه می‌ترسیم یه وقت دیر بشه و بهترین‌ها هم نصیبمون نشه! در صورتی که سخت در اشتباهیم. رفتن از مسیری که خدا گفته از اون مسیر حرکت نکنین فقط احتمال شکست رو بالا می‌بره. ولی رفتن از مسیر درست و نرمال و سپردن بقیه‌ی کارها به خدا در صورتی که درست عمل کنیم، حتما منجر به موفقیت می‌شه.
قبول ندارین؟ با امتحانش چیزیو از دست نمی‌دین. کافیه امتحان کنین.

راز آرامش

 چند وقت پیش ایمیلی بهم رسید که داستان زیبایی رو بیان می‌کرد.
فکر کردم خوندنش برای شما هم جالب باشه. البته منبع اصلی این داستان رو نمی‌دونم و از نویسنده‌ی حقیقی به خاطر ذکر این داستان بدون منبع عذرخواهی می‌کنم. لطفا اگر منبعش رو می‌دونستین به منم بگین تا این‌جا بنویسم.
بهتره حرفای خودمو تو پست بعدی بنویسم و فعلا نظر شما رو به خوندن این داستان کوتاه زیبا جلب می‌کنم.

کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."  

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست  و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت.  سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد.  ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود.  گاهی  چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد.  پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.  هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد.  امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.

کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.  بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد.  مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست.  او میخواست راز این آرامش را بداند.  همه رفتند؛ او ماند و دخترک.  کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد.  سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است."  گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
-----------------------------------------

بسیاری از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد.  طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم.  همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.

امّا، به خاطر داشته باشیم، که خدا که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بیکران زندگی هدایت میکند.  او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند.

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

هر عملی را عکس‌العملی است...

شاید یکی از بزرگ‌ترین مشکلات من اینه که وقتی ظلمی بهم می‌شه نمی‌تونم راحت ازش بگذرم.
گاهی هم سعی می‌کنم بگذرم ولی ذهنم خود به خود شروع می‌کنه به طور ناخواسته تابع عکس‌العمل رو پیش ببره تا به سرانجام برسوندش!
کمتر پیش میاد که کسی ظلمی بهم بکنه و جواب نگیره!
البته هیچ‌وقت عکس‌العملم بیشتر از کاری که انجام شده نیست.
ولی به هر حال این مساله خوب نیست. گاهی لازمه که آدم گذشت داشته باشه و از مسائلی که پیش میاد بگذره.

در هر صورت، فعلا شبکه عصبی ذهنم به این صورت عمل می‌کنه:
هر عملی را عکس‌العملی است برابر و در خلاف جهت!!!

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

راه حل مهندسی!

یکی از هم اتاقی‌هام پرسید چطور می‌شه تو کامپیوتر یه تصویر رنگی رو به سیاه و سفید تبدیل کرد؟
هم اتاقی دیگه‌م کاملا جدی جواب داد «ببرش تو MATLAB، از دستور rgb2gray استفاده کن»!

خوب این هم یه راهشه!
:)