۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

دو سالگی پرواز به بی‌نهایت

دیروز به خاطر مشکلات اینترنت نتونستم این پست رو بنویسم.
حالا دیگه وبلاگم دو سالش شده.
:-)
حس خوبیه که تونستم دو سال هر از گاهی چیزی این‌جا بنویسم.
بعضی وقت‌ها برمی‌گردم و نوشته‌های خودم رو مرور می‌کنم.
خیلی واسم جالبه، انگار اولین باره می‌خونمشون!
واسه من که خاطراتم رو نمی‌نویسم این وبلاگ شده مثل دفتر خاطرات.
با خوندنش یاد حال و هوایی میوفتم که موقع نوشتن هر کدوم از یادداشت‌هام داشتم.
بعضی وقت‌ها این حس خوبه، بعضی وقت‌ها هم زیاد خوشایند نیست.
ولی باعث می‌شه خیلی تجربه‌ها رو به یاد بیارم.
اگر راجع به احساس یا زندگی و تجربه‌هاتون هیچ جایی چیزی نمی‌نویسین توصیه می‌کنم از همین حالا نوشتن رو شروع کنین. دفتر خاطرات یا وبلاگ، فرقی نمی‌کنه. فقط بنویسین.
نوشتن واقعا باعث آرامش می‌شه.
البته نه این که وبلاگ کلاً با دفتر خاطرات فرقی نداشته باشه.
هر آدمی واسه خودش حریم خصوصی داره. نمی‌شه همه چیز رو تو وبلاگتون بنویسین.
ولی مزیتش هم اینه که می‌دونین ممکنه چند نفری نوشته‌هاتون رو بخونن و حرف‌هاتون رو درک کنن و شاید این تجربه‌ها روزی به دردشون بخوره.
داشتن یک دفتر خاطرات هم حتماً باید حس خوبی داشته باشه. من که تا به حال تجربه نکردم.
شاید این کار رو هم باید به لیست کارهایی که لازمه انجام بدم اضافه کنم.
دفتر خاطرات جزئیات بیشتری رو پوشش می‌ده. پس دوباره خوندنش می‌تونه جذاب‌تر باشه.

امیدوارم تو این دو سال نوشته‌هام واستون خسته کننده نشده باشه؛ و امیدوارم از این به بعد بتونم بهتر بنویسم، طوری که شما هم از خوندنش لذت ببرین.
امتیازهای شما (۱+ ها و لایک‌هاتون) به یادداشت‌هام همیشه باعث دلگرمی من بوده.
از این که من رو تو این سال‌ها همراهی کردین ممنونم.

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

بیا به شهر زمردین برویم...

این روزها نوشتن برایم مشکل شده است.
رازهایی که حتی قلم اجازه‌ی نوشتن آن‌ها را ندارد گلویم را می‌فشرند.
حتی نمی‌توانم آن گونه که می‌خواهم رفتار کنم. نه این که کسی جلویم را گرفته باشد، عقل بزرگ‌ترین بازدارنده است.
بدتر از همه‌ی این‌ها نشستن و دیدن تغییرات اطرافیانم است.
تغییراتی که گاه خیلی ناخوشایندند.
شاید من اشتباه می‌کنم، نمی‌دانم. اما به هر حال، از دید من و چیزی که خودشان قبلا بودند ناخوشایند است!
افرادی که زمانی صمیمی‌ترین دوستانت بوده‌اند اکنون گویا از غریبه‌ترین غریبه‌ها از تو دورترند.
 لعنت به این دنیای مدرن!

قلب من تهی است، نگاهم سرد...
به یاد آدم آهنی داستان جادوگر شهر اُز افتادم!
بیا به شهر زمردین برویم...