ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

CFOTool: an Octave/MATLAB® toolbox for Central Force Optimization (CFO)

Yesterday we have published "CFOTool: an Octave/MATLAB® toolbox for Central Force Optimization (CFO)" on Launchpad.net.
You can download this toolbox from the following link:
https://launchpad.net/cfotool

CFO is a deterministic swarm optimization algorithm which  has been introduced for the first time by Dr. Richard A. Formato in 2007. To learn more about this algorithm, you can refer to the following paper:
Formato, R. A., “Central Force Optimization: A New Deterministic Gradient-Like Optimization Metaheuristic,” OPSEARCH, Jour. of the Operations Research Society of India, 46, no. 1, pp. 25-51 (2009). (DOI: 10.1007/s12597-009-0003-4).

The published code provides an Octave/MATLAB®  toolbox which is called CFOTool for deploying the CFO algorithm in Octave/MATLAB® functions or programs.

This tool is completely free and has published under the GPLv3 license. Copying and sharing this program is completely free and we encourage you to share this tool with others. For more information about copying and the GPLv3 license, please refer to the README and COPYRIGHT files included in the code or the GNU website.


If you found any bugs in this tool, please report it using the address provided at the beginning of this text, so we can resolve the bug in the next releases of the program.
Do not hesitate to ask us any questions you have about this program. You can contact us using the CFO team link in https://launchpad.net/cfotool.

Finally I would like to thank to Dr. Richard A. Formato for sharing the original codes with me and his support during writing this tool, and Dr. Seyyed Hamid Zahiri for introducing me the CFO algorithm, his support and encouragement during the whole time.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

CFOTool: ابزاری برای بهینه‌سازی بر اساس الگوریتم Central Force Optimization (CFO) در Octave/MATLAB®

امروز کد ابزار Octave/MATLAB® الگوریتم بهینه‌سازی Central Force Optimization (CFO) را در سایت Launchpad.net منتشر کردیم.

برای استفاده از این کد، می‌توانید آن را از آدرس زیر دریافت کنید:

الگوریتم CFO یک الگوریتم بهینه‌سازی هوش جمعی قطعی است که برای اولین بار در سال ۲۰۰۷ میلادی توسط دکتر Richard A. Formato ارائه شد. برای آشنایی بیشتر با این الگوریتم، می‌توانید به مقاله‌ی زیر مراجعه کنید:


کد ارائه شده تحت نام CFOTool ابزاری را برای استفاده از الگوریتم CFO در برنامه‌ها و روی توابع دلخواه در نرم‌افزار Octave/MATLAB® فراهم می‌سازد.

این کد به صورت کاملا رایگان و تحت لیسانس GPLv3 منتشر شده است. نسخه برداری و انتشار این کد کاملا آزاد است. برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد کپی برداری، لطفا به فایل COPYRIGHT ارائه شده به همراه کد مراجعه فرمایید.


در صورت وجود هر گونه مشکل در این ابزار لطفا از طریق آدرس ذکر شده در اول این متن مشکل را گزارش کنید تا در نسخه‌های بعدی برطرف گردد. همچنین در صورت داشتن هر سوالی خوشحال می‌شویم از طریق همان آدرس یا ارتباط مستقیم آن را با ما مطرح نمایید.

در نهایت لازم می‌دانم از آقای دکتر Richard A. Formato به خاطر کمک‌ها و همراهیشان در ایجاد این ابزار و همچنین به اشتراک گذاشتن منابع اصلی مربوط به الگوریتم CFO و از آقای دکتر سید حمید ظهیری به خاطر معرفی این الگوریتم، همراهی صمیمانه و راهنمایی‌های بی‌دریغشان کمال تشکر را داشته باشم. برای این دو بزرگوار آرزوی سلامتی و موفقیت در تمام امور زندگیشان را دارم.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

فراموشی

آدمیزاد چه جالبه: تا وقتی چیزیو داره که نگران از دست دادنشه آرامش نداره. ولی وقتی اونو از دست داد مدت زیادی نمی‌گذره که همه چیزو فراموش می‌کنه و آروم می‌شه...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

باقالی، کارت شارژ!

زنجان، تقاطع خیابان ولیعصر با خیابان خرمشهر (همون جا که بهش می‌گن مقدم) یه باقالی فروش هست که بالای چرخش یه کاغذ آویزون کرده. روی کاغذه نوشته: «کارت شارژ موجود است»!
یعنی تکنولوژی تا این حده ها!!!


View محل فروش کارت شارژ! in a larger map

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

برای آرامش و موفقیت باید جور دیگری فکر کرد...

نمی‌خوام نصیحت کنم. اینا حرفاییه که در واقع دارم به خودم می‌گم.
اگر پست قبلی با عنوان راز آرامش رو نخوندین، توصیه می‌کنم قبل از خوندن این مطلب، بخونیدش.

این چند وقت اتفاقاتی تو زندگیم افتاده که باعث شده خیلی به نحوه‌ی زندگی و تفکراتم فکر کنم و اونا رو نقد کنم.
یه روز به یاد داستانی که تو یکی از ایمیلام خونده بودم (که تو پست قبلی بیان کردم) افتادم. کلی بهش فکر کردم و متوجه بزرگ‌ترین اشتباه خودم تو زندگی شدم.
شاید خیلی از ما فکر می‌کنیم و می‌گیم که تو زندگی باید به خدا توکل کرد. ولی واقعا قلبا چقدر به این حرف عمل می‌کنیم؟
کودک داستان خیلی از سالم رسیدن به مقصد مطمئن بود. چون به پدرش که خلبان هواپیما بود اعتماد و اطمینان کامل داشت.
ولی ما چطور؟ چقدر به خدای خودمون که آفریننده‌ی همه‌ی جهانه و امور تمام جهان در دستشه اعتماد داریم؟
بذارین در کنار داستان اون کودک شما رو به یاد داستان حضرت یوسف بندازم. آیه‌ی ۴۲ سوره‌ی یوسف رو ببینید.
اونطور که می‌گن اگر حضرت یوسف به جای این‌که برای نجاتشون از زندان به دوستی که از زندان آزاد می‌شد امید داشته باشن به خدا امید می‌بستن، شیطان نمی‌تونست باعث بشه که حضرت یوسف هفت سال فراموش بشن و تو زندان بمونن. البته قرآن مستقیما این مطلب رو بیان نکرده و این برداشتیه که تقریبا همه می‌گن.
به هر حال، اعتقاد من اینه که اگر شما تلاشتونو بکنین و بقیه‌ی کارها رو بسپارین به خدا، خودش کارها رو درست می‌کنه.
بذارین یه جور دیگه بگم.
بعضی از اتفاقا تقریبا انکار ناپذیرن.
مثلا شما یه ماشین رو هر چی هم قفل کنین و دزدگیر روش نصب کنین، باز هم اگر یه دزد حرفه‌ای بخواد اون رو بدزده، واسش ممکنه. به اعتقاد من اگر وقتی ماشین رو ترک می‌کنین از خدا بخواین که ازش مراقبت کنه احتمال این‌که مشکلی پیش بیاد تقریبا صفره. البته منکر این نمی‌شم که شما باید تلاشتونو بکنین و مسائل امنیتی رو رعایت کنین. ولی جایی که شما تلاشتونو کردین و دیگه کاری از دستتون بر نمیاد، برای موفقیت فقط باید کارها رو سپرد به خدا و با اطمینان و اعتماد بهش راه رو ادامه داد.
اگر هم این کار رو کردین و جایی کارها اونطور که خواستین پیش نرفت، مطمئن باشین که خیری توش بوده که الان شما نمی‌تونین بفهمین و با گذر زمان بهش پی خواهید برد. این خیلی واسه من پیش اومده.

بزرگترین مشکل من این بوده که با تمام وجود به حرفی که همیشه به خودم می‌گفتم عمل نمی‌کردم. اطمینان و اعتماد کامل به خدا به این راحتیا و با گفتن به وجود نمیاد. باید قلبتون رو بسپارین به خودش. اون وقته که می‌بینین چه آرامشی تو زندگی به سراغتون میاد.
ما شروع کردیم سراغ خیلی از چیزایی که نباید بریم می‌ریم. خیلی چیزایی که گفته شده نباید سراغش رفت و کار رو سپرد به خدا. آخه می‌ترسیم یه وقت دیر بشه و بهترین‌ها هم نصیبمون نشه! در صورتی که سخت در اشتباهیم. رفتن از مسیری که خدا گفته از اون مسیر حرکت نکنین فقط احتمال شکست رو بالا می‌بره. ولی رفتن از مسیر درست و نرمال و سپردن بقیه‌ی کارها به خدا در صورتی که درست عمل کنیم، حتما منجر به موفقیت می‌شه.
قبول ندارین؟ با امتحانش چیزیو از دست نمی‌دین. کافیه امتحان کنین.

راز آرامش

 چند وقت پیش ایمیلی بهم رسید که داستان زیبایی رو بیان می‌کرد.
فکر کردم خوندنش برای شما هم جالب باشه. البته منبع اصلی این داستان رو نمی‌دونم و از نویسنده‌ی حقیقی به خاطر ذکر این داستان بدون منبع عذرخواهی می‌کنم. لطفا اگر منبعش رو می‌دونستین به منم بگین تا این‌جا بنویسم.
بهتره حرفای خودمو تو پست بعدی بنویسم و فعلا نظر شما رو به خوندن این داستان کوتاه زیبا جلب می‌کنم.

کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."  

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست  و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت.  سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد.  ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود.  گاهی  چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد.  پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.  هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد.  امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.

کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.  بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد.  مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست.  او میخواست راز این آرامش را بداند.  همه رفتند؛ او ماند و دخترک.  کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد.  سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است."  گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
-----------------------------------------

بسیاری از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد.  طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم.  همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.

امّا، به خاطر داشته باشیم، که خدا که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بیکران زندگی هدایت میکند.  او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

هر عملی را عکس‌العملی است...

شاید یکی از بزرگ‌ترین مشکلات من اینه که وقتی ظلمی بهم می‌شه نمی‌تونم راحت ازش بگذرم.
گاهی هم سعی می‌کنم بگذرم ولی ذهنم خود به خود شروع می‌کنه به طور ناخواسته تابع عکس‌العمل رو پیش ببره تا به سرانجام برسوندش!
کمتر پیش میاد که کسی ظلمی بهم بکنه و جواب نگیره!
البته هیچ‌وقت عکس‌العملم بیشتر از کاری که انجام شده نیست.
ولی به هر حال این مساله خوب نیست. گاهی لازمه که آدم گذشت داشته باشه و از مسائلی که پیش میاد بگذره.

در هر صورت، فعلا شبکه عصبی ذهنم به این صورت عمل می‌کنه:
هر عملی را عکس‌العملی است برابر و در خلاف جهت!!!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

راه حل مهندسی!

یکی از هم اتاقی‌هام پرسید چطور می‌شه تو کامپیوتر یه تصویر رنگی رو به سیاه و سفید تبدیل کرد؟
هم اتاقی دیگه‌م کاملا جدی جواب داد «ببرش تو MATLAB، از دستور rgb2gray استفاده کن»!

خوب این هم یه راهشه!
:)

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

خلوتی می‌خواهم این‌جا

خلوتی می‌خواهم این‌جا
من و او، تنهای تنها
در اتاقی سرد و تاریک
آسمان از سقف پیدا
تا بسوزانم به ناله
از زمین تا آسمان‌ها

که چه کردم،
من چه کردم،
در همه روز و شبی که
تا به این حد صبر کردم،
کین بود آخر جزایم؟

ای خدایم!
من نه هرگز از تو نالم
از دل دیوانه نالم
از خودم، از آشنایان،
از دروغ‌گویان، دو رویان

ای خدایم!
تا به کی مانم در این‌جا؟
گر که بیش از این بمانم
آه من سوزد جهان را

تو بزرگی، به بزرگی
به همان لطفی که کردی
به همان قدرت که با آن
آفریدی روح و هستی
حفظ کن هر آن که برده
بویی از یکتا پرستی

کین درندگان نادان
که ندانند قدر یاران
که به هر بادی به سمتی
روی گردانند آسان
گر دهی یک لحظه فرصت
پاک گردانند نیکی،
اعتماد و حق و مردی
از تمام روزگاران

حامد عبدی

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه

مادرم، دوستت دارم

مادرم!
بعد از خدا فقط شمایین که تو زندگی هیچ چیز پنهونی ازتون ندارم،
فقط شمایین که همیشه درکم کردین،
همیشه دلسوزم بودین،
منو به خاطر خودم دوست داشتین،
هر وقت مشکلی داشتم دستمو گرفتین و نذاشتین زمین بخورم،
مثل من فکر می کنین،
...
از خوبیا و مهربونیاتون هر چی بگم کم گفتم.

منو ببخشین اگه گاهی با کارام حرصتون می دم و اذیتتون می کنم.
منو ببخشین اگه شب هایی بوده که مثل دیشب باعث شده م به خاطر من خوابتون نبره.
منو ببخشین که باعث شده م همیشه تو زندگی به خاطر من از خودتون بگذرین.
منو به خاطر همه ی اذیت ها و بدی هام ببخشین...

مامان گلم!
دوستتون دارم،
دوستتون دارم،
دوستتون دارم،
با تمام وجودم دوستتون دارم.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

خسته‌ام

خسته‌ام.
خسته از دروغ‌هایی که می‌شنوم.
از انسان‌هایی که نمی‌دانم چه می‌خواهند.
از انسان‌هایی که خودشان هم نمی‌دانند چه می‌خواهند!
از انسان‌هایی که هرگز غرورشان را نمی‌شکنند ولی اگر غرورت را نزدشان نشکنی تو را زیر پا له می‌کنند.

از تبعیضی که در جامعه می‌بینم.
از مردمی که حقوق خود را نمی‌دانند.
از مردمی که اگر هم حقوق خود را بدانند راه گرفتنش را نمی‌دانند: یا سکوت می‌کنند یا ویرانی به بار می‌آورند.
از مردمی که هنگام حرف زدن از ظلم می‌نالند ولی هنگام عمل تا بتوانند به دیگران ظلم می‌کنند.
از مردمی که فکر نمی‌کنند.

از تنهایی.
از روزهایی که زود شب می‌شوند.
از کودکی‌ای که دور می‌شود.
از زمانی که سریع می‌گذرد.
از از دست دادن انسان‌هایی که قسمتی از خاطراتم هستند.

از خودم.
از وقتی که تلف می‌کنم.
از خودی که گاه نمی‌شناسمش.
و راهی که سرانجام به پایان می‌رسد...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

استیو جابز، ۱۹۹۵ - ۲۰۱۱

امروز صبح با خوندن این خبر واقعا متاسف شدم:
«استیو جابز در سن ۵۶ سالگی درگذشت.»
دنیا یک نابغه‌ی الکترونیک و IT، یک مرد خلاق و سخت کوش و یک مدیر توانا رو از دست داد.
نام ایشون همیشه باقی خواهد ماند و جای خالی ایشون هرگز پر نخواهد شد.

برای آشنایی بیشتر با این مرد بزرگ خوندن این مطلب از نارنجی خالی از لطف نیست:

نمی‌دونم چی بگم.
حالم اصلا خوب نیست...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
 

زمانی برای ایده دادن!

معمولاً بهترین ایده‌ها قبل از خواب یا در حمام به ذهن آدم می‌رسند!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

دیروز زنجان، امروز بیرجند

بعد از حدود سه ماه موندن پیش خانواده دیروز دوباره اومدم بیرجند.
با این‌که این‌جا مزیتی جز دیدن استاد راهنما نداره، ولی چون تو خونه زیادی خوش می‌گذره همچین تغییری واسم لازم بود!
کلا هر چی شرایط سخت‌تر باشه بهتر کارامو انجام می‌دم.

این مسافرت یه روزه یه کم دردسر هم داشت! البته بخش تهران به بیرجندش.
اول از تاکسی که تو ترمینال سوار شدم بگم. نکته‌‌ی جالبی توش دیدم و اونم نرخ تصویبی کرایه بود که پشت شیشه‌ی تاکسی زده بود: ۱۴۸۱۲ ریال! من واقعا نمی‌دونم این روزا که کوچکترین واحد پولی دست مردم ۲۵۰ ریاله، اینو چطور حساب کردن و با چه رویی نوشتن! مخصوصا اون ۲ ریال آخرش منو کشته!
و اما قسمت بعدی سفر.
این بار برای اومدن به بیرجند بلیط هواپیمایی ماهان رو داشتم.
یک چمدون بزرگ داشتم که موقع تحویل بار به پیشنهاد متصدی اون قسمت تسمه‌ پیچیش کردم تا یه وقت موقع جابه‌جایی بارها باز نشه.
هواپیما یه چیزی شبیه مینیبوس به اسم هواپیمای BAE-146 بود! بعد از سوار شدن هم که دیدیم هوای داخل خیلی گرمه. سیستم تهویه هوا هم باد گرم می‌زد. یکی از مسافرا که فکر کنم مشکل تنفسی داشت در اثر گرما مجبور شد از اکسیژن استفاده کنه!
اولین باری بود که می‌دیدم حدود ۱۰ بار مسافرا مهماندار رو صدا زدن. مساله‌ی جالب واسم این بود که مهماندارها با سیستم هواپیما آشنایی کامل نداشتن و حتی اول نمی‌دونستن چراغ مربوط به پیج مهماندار چطور خاموش می‌شه و با سعی و خطا راهشو پیدا کردن.
بعد از پیاده شدن و مدتی انتظار بالاخره بارها رسید و با کمال تعجب دیدم دور چمدونم تسمه‌ای نیست! وقتی چمدونم نزدیک‌تر رسید دیدم کلا ترک خورده و حتی بعضی قسمت‌هاش جدا شده.
یاد اون قسمت از قرارداد که در بلیط نوشته شده افتادم که در صورت صدمه دیدن بار، مسافر می‌تونه خسارتشو بگیره.
منم که از ناراحتی داشتم دیوانه می‌شدم این قرارداد کمی آرومم کرد و افتادم دنبال خسارت. ولی تو مملکت ما ادعای خسارت کردن هم داستانی داره واسه خودش!
گفتن باید بری پیش مسئول هواپیمایی ماهان. منم رفتم و جوابی که گرفتم این بود: وقت ندارم آقا! به من ربطی نداره!
این یعنی نهایت بی‌احترامی به مشتری.
بعد از این‌که بیشتر پیگیر شدم این آقای مسئول گفت برو فردا صبح بیا! منم که می‌دونستم نتیجه‌ی این «برو فردا صبح بیا»ها چیه، پرسیدم نامه‌ای می‌دین که من فردا صبح اومدم نگین خودت شکستیش؟ با لحن تند و بی‌ادبانه جواب رد دادن.
تو مملکت ما این جور موقع‌ها اگر عقب نشینی کنی حتما حقتو می‌خورن. منم اون‌جا موندم و از طریق دیگران پیگیر شدم.
تا این‌که یکی از مسئولان فرودگاه با نام آقای مرادی که مرد واقعا خوب و متشخصی بودن منو تحویل گرفتن و گفتن برو اتاق مدیریت ترمینال شکایتتو بنویس تا مدیر ترمینال پیگیری کنن. بعد از این‌که شکایتمو نوشتم هم به مدیر ترمینال (که اون موقع تشریف نداشتن) زنگ زدن و مساله رو بهشون گفتن و بالاخره بعد از حدود یک ساعت و نیم از فرودگاه اومدم بیرون.
هنوز هم از فرودگاه خبری از پیگیری شکایتم بهم نرسیده. ولی من به هر نحوی شده باید این خسارتو بگیرم. نه فقط به خاطر ارزش مالیش. بلکه به خاطر بی‌احترامی که بهم شد.

بعد از این همه ناراحتی، به خوابگاه که رسیدم و دوستانم رو دیدم، با استقبال گرمشون کاری کردن که کل ناراحتی‌های روز از یادم رفت.
شب خیلی خوب و به یاد موندنی بود.

تنها ناراحتیم الان اینه که نگرانم خانواده از دوریم دلتنگ بشن. خودم خیلی دلتنگشون می‌شم، ولی این مهم نیست.
این که پدر، مادر یا خواهرم از نبودنم یه لحظه هم دلتنگ بشن و ناراحت چیزیه که خیلی ناراحتم می‌کنه.
پدر و مادری که همیشه یه من لطف می‌کنن و من اذیتشون می‌کنم. خجالت می‌کشم ازشون.
خیلی خوب و مهربونن. از زندگیشون بدون هیچ چشم داشتی واسه من مایه می‌ذارن. عشقی بالاتر از عشق اونا به فرزندشون سراغ ندارم.
بابا و مامان و آبجی گلم! دوستتون دارم. خیلی دوستتون دارم.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه

آدمای تنها

آدمای تنها همونایین که هر وقت کسی کاری داره یادشون میوفته.
همونایی که برای آروم کردن خودشون به فیسبوک، گودر، وبلاگ و ... با اگر اینترنتی نبود به دفتر خاطرات یا نوشته‌هاشون پناه می‌برن.
همونایی که از همه آنلاین‌ترن.
همونایی که بیشتر از همه صفحه‌ی موبایلشونو نگاه می‌کنن و همیشه اونو خالی می‌بینن.
همونایی که به دیگران بیشتر از خودشون اهمیت می‌دن و دیگران هم همیشه اونا رو له می‌کنن و از روشون رد می‌شن.
همونایی که بعد از دیدن این نامردیا هم صدایی ازشون در نمیاد و اگر کسی باز هم بیاد سراغشون ردش نمی‌کنن.
همونایی که تو جمع از همه ساکت‌ترن ولی حرفای دلشون از همه بیشتره.
همونایی که همه فکر می‌کنن چیزی نمی‌فهمن ولی اشتباه می‌کنن.
همونایی که هر کس هر جور دلش بخواد باهاشون رفتار می‌کنه.
همونایی که هیچ‌کس نمی‌فهمدشون.
همونایی که ...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان

نک ساربان برخاسته قطارها آراسته
از ما حلالی خواسته چه خفته‌اید ای کاروان؟

این بانگ‌ها از پیش و پس، بانگ رحیل است و جَرَس
هر لحظه‌ای نَفْس و نَفَس سر می کشد در لامکان

زین شمع‌های سرنگون، زین پرده‌های نیلگون
خلقی عجب آید برون، تا غیب‌ها گردد عیان

زین چرخ دولابی تو را، آمد گران‌خوابی تو را
فریاد از این عمر سبک، زنهار از این خواب گران

ای دل سوی دلدار شو، ای یار سوی یار شو
ای پاسبان بیدار شو! خفته نشاید پاسبان

هر سوی شمع و مشعله، هر سوی بانگ و مشغله
کامشب جهان حامله، زاید جهان جاودان

تو گِل بدی و دِل شدی، جاهل بدی عاقل شدی
آن کو کشیدت این چنین، آن سو کشاند کش کشان

اندر کشاکش‌های او، نوش است ناخوش‌های او
آب است آتش‌های او، بر وی مکن رو را گران

در جان نشستن کار او، توبه شکستن کار او
از حیله بسیار او، این ذره‌ها لرزان دلان

ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده
تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان

تخم دغل می کاشتی افسوس‌ها می داشتی
حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان

ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری
در قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان

در من کسی دیگر بود کاین خشم‌ها از وی جهد
گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان

در کف ندارم سنگ من، با کس ندارم جنگ من
با کس نگیرم تنگ من، زیرا خوشم چون گُلسِتان

پس خشم من زان سر بود، وز عالم دیگر بود
این سو جهان، آن سو جهان، بنشسته من بر آستان

بر آستان آن کس بود کو ناطق اَخرَس بود
این رمز گفتی بس بود، دیگر مگو درکش زبان

مولوی

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

این روزگار بی وفا با ما چه کرده است!

دوباره امشب از زمانه دلم گرفته است
این روزگار بی وفا با ما چه کرده است!

با هر که تو دوستی کنی در این زمان
روزی که سودی برایش نباشد، بریده است

هر چه می‌کشی سزایت بود که این
عاقبت کسی است که جز خدا را گزیده است

حامد عبدی

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

مشکلات دیگران، قضاوت ما

اگر دیدی خانواده‌ای دچار حوادث و مشکلات شد، پیش از این که قضاوت کنی و این اتفاقات را عذاب کسی بدانی، از ایوب پیامبر یاد کن که معصوم بود.
رابطه‌ی خداوند و بندگانش به ما مربوط نیست که قضاوت می‌کنیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

روش بستن برنامه‌های تمام صفحه‌ی از کار افتاده در Ubuntu

تا حالا شده تو سیستم عامل Ubuntu در حال اجرای برنامه‌ی تمام صفحه‌ای مثل یه بازی باشین و اون برنامه هنگ کنه؟ معمولا این جور موقع‌ها دیگه نه موس کار می‌کنه، نه صفحه کلید. یا اگر هم کار کنن چون میانبری برای خارج شدن از این برنامه و برگشتن به دسکتاپ وجود نداره، هیچ کاری نمی‌شه کرد.
ولی تو سیستم عامل قوی مثل Ubuntu این‌طور هم نیست که نشه هیچ کاری کرد.
برای حل این مشکل و بستن برنامه‌ی از کار افتاده مراحل زیر رو انجام بدین:
۱. کلیدهای Alt + Ctrl + F1 رو همزمان فشار بدین.
۲. در صفحه‌ای که میاد اول اسم کاربری و بعد پسورد خودتون رو وارد کنید.
۳. حالا در خط فرمان، دستور top رو تایپ کرده و کلید Enter رو فشار بدین.
۴. لیستی از برنامه‌های در حال اجرا می‌بینین. برنامه‌ای که می‌دونین از کار افتاده رو پیدا کرده و PID اون که در آخرین ستون سمت چپ نوشته شده رو به خاطر بسپارید.
۵. کلید k رو روی صفحه کلید فشار بدین.
۶. عدد PID که در قسمت قبل به خاطر سپرده بودین رو وارد کنید و Enter رو بزنین.
۷. در جواب سوالی که می‌پرسه عدد ۹ رو وارد کنین و Enter رو بزنین.
۸. حالا برنامه‌ای که از کار افتاده بود بسته شده. ابتدا کلید q رو بزنین تا از محیط top خارج بشین. حالا فرمان exit رو تایپ کنین و Enter رو بزنین.
۹. کلیدهای Alt + Ctrl + F7 رو همزمان فشار بدین تا به محیط گرافیکی دسکتاپتون برگردین.
۱۰. از این که برنامه‌ی از کار افتاده دیگه بسته شده حال کنین و واسه من دعا کنین!

اگر برای بستن برنامه خطای پایین بودن سطح کاربری داد، به جای فرمان top از فرمان sudo top استفاده کنید و پسورد admin رو وارد کنین و بقیه‌ی مراحل رو همونطور که گفته شد انجام بدین.

نبینین که مراحل زیاد و پیچیده به نظر میان. انجام دادنشون هیچ کاری نداره و وقتی ازتون نمی‌گیره.
امیدوارم تونسته باشم کمکی بهتون بکنم.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

لبت "نه" گوید و پیداست...

لبت "نه" گوید و پیداست می گوید دلت: "آری"
که این سان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری!

دلت می آید آیا از زبانی این همـه شیرین ؟
تو تنها حرف تلخی را ، همیشه بر زبان آری ؟

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری

تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا می شود دنیا برای من ، اگر روزی
تو از آنی که هستی ، ای معما! پرده برداری
 
محمدعلی بهمنی

خود درگیری!

الان از اون وقتاست که دو نفر تو سرم با هم دعوا می‌کنن! خدا رحم کنه!

- من اذیت شدم، بهم ظلم شده. نمی‌تونم ساکت بشینم و جبران نکنم.
+ نه حامد، این کار درست نیست. یه وقت این کارو نکنیا!
- آخه نمی‌تونم همینطور بشینم و ببینم که هر کاری دلشون خواسته باهام کردن و الان دارن بهم می‌خندن.
+ اون موقع که اذیتت می‌کردن چرا ساکت بودی؟
- خواستم. به خدا خواستم. ولی فکر کردم اگه ساکت بمونم کار خوبی کرده‌م. فکر کردم...
+ خوب اشتباه کردی.
- نه، تو نمی‌فهمی. تا تو شرایط قرار نگیری نمی‌تونی درک کنی.
+ خوب حالا که چی؟
- حالا دارم ضجر می‌کشم. حالا که کار از کار گذشته، می‌خوام منم جبران کنم. اصلا مگه نه این که آدم نباید ظلم رو قبول کنه؟
+ خوب؟
- منم می‌خوام جواب بدم. جواب کاری که باهام شده رو.
+ به وقتش باید این کارو می‌کردی. الان دیگه این کارت فقط واسه آروم کردن خودته، نه واسه نپذیرفتن ظلم.
- ولی اگه آرومم بشینم خیلی پر رو می‌شن. فکر می‌کنن تو این دنیا هر کار دلشون بخواد می‌تونن بکنن و ...
+ آروم باش حامد. به نظر من اشتباهه این کارت.
- نمی‌تونم. بدجوری ضجر می‌کشم. :'(
+ اون وقتی که وقتش بود باید فکرشو می‌کردی.
- یعنی تو می‌گی اگه بخوام تلافی کنم خدا ناراحت می‌شه؟ نه. من این حق رو دارم که جواب بدی‌هایی که بهم شده رو بدم. ندارم؟
+ نه حامد. تو از اول نباید ظلمو بپذیری. اگه پذیرفتی بعدش دیگه حق انتقام گرفتن نداری.
- آخه کی همچین چیزی گفته؟ آقا جان! اینطوری هم که نمی‌شه آخه. فکر می‌کنن نفهمی.
+ بذار فکر کنن. گناه اونا به پای خودشون، گناه ظلم پذیری تو هم به پای خودت. یه گناه دیگه بهش اضافه نکن.
- خدا لعنتشون کنه! :'(
+ ...

الان هفته‌هاست این حرفا تکرار می‌شه. و این خود درگیری به جز ضجر کشیدن چیزی واسم به همراه نداره. نه بیرون رفتن، نه با دوستان حرف زدن، نه درس، ... هیچ سرگرمی باعث ساکت شدنش نمی‌شه.
هر دفعه یه طرف حرفشو به کرسی می‌رسونه. ولی با یه کم صبر دوباره بحث شروع می‌شه.
خدا آخرشو به خیر کنه.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

اعتقادات

اعتقاداتم را بر اساس افراد پایه‌گذاری نکردم که شکستن آن‌ها باعث شکستن عقایدم شود.

توضیح: این روزا مردم دیگه مثل قبل نیستن. بدجوری اعتقاداتشونو از دست دادن. خیلی از مردم دیگه روزه نمی‌گیرن. اگر از اول اینطوری بودن مسأله‌ای نداشت، عقیده‌ی هر کس محترمه. ولی مشکل این‌جاست که عوض شدن. همه‌اش هم به خاطر اینه که چیزایی که بهش اعتقاد داشتن فقط به خاطر این بود که افرادی که به نظرشون خوب و قابل احترام بودن ظاهرا این اعتقادات رو داشتن. ولی وقتی خلافش ثابت شد و رفتار دیگه‌ای از این افراد دیدن یا شخصیت این افراد به هر دلیلی شکست، مردم هم اعتقاداتشون شکست... ای کاش مردم کمی هم فکر می‌کردن.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

جنون

یکی ازم پرسید وقتی میگی اینقدر اذیتت می‌کنه چرا دوستش داری؟
گفت عاقل باش. دوست داشتن دلیل می‌خواد.
فکر کردم، بهش گفتم شاید حق با شما باشه.
ولی دلم چیز دیگه‌ای می‌گفت.
دلم هنوز نتونسته هیچ کدوم از اذیتا رو باور کنه. می‌گه شرایط باعث شد، وگرنه اون خیلی خوبه.
می‌دونی، وقتی دلت دیوونه باشه دیگه هیچ حرف عاقلانه‌ای تو سرش نمی‌ره.
بعضی‌ها بهم می‌گن تو خل شدی، نمی‌فهمی.
دلم می‌گمه به مجنون هم همین حرفا رو زدن. به حرفشون گوش نکن.
آدما به هر کی که مثل بقیه نباشه می‌گن دیوونه...

مشکل اعداد اعشاری در برنامه‌نویسی... (ادامه)

مثل این که مشکلی که در پست قبل (در استفاده از اعداد اعشاری در MATLAB دقت کنید) به اون اشاره کردم فقط مختص به MATLAB نیست و این مشکل در تمامی زبان‌های برنامه‌نویسی ممکنه ایجاد بشه.
برای اطلاعات بیشتر می‌تونین به مقاله‌ی زیر مراجعه کنید:

از دوست خوبم آقای محسن نورآذر که این نکته رو به من گوشزد کردند متشکرم.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

در استفاده از اعداد اعشاری در MATLAB دقت کنید

اگه جزء افرادی هستین که با نرم‌افزار MATLAB سر و کار دارین، حتما این مطلب رو بخونین تا به مشکلی که حدود یک ماه وقت من رو الکی گرفت بر نخورین.
یک ماهی بود که من از برنامه‌ای که نوشته بودم جواب دلخواهم رو نمی‌گرفتم.
تو برنامه متغیری بود که مقدارش به صورت اعشاری زیاد می‌شد و بعد با عدد ۱ مقایسه می‌شد که اگر مقدارش ۱ شده باشه یک سری دستورات اجرا بشه. ولی اون دستورات هیچ‌وقت اجرا نمی‌شدن و چون برنامه حجمش کمی زیاد بود، پیدا کردن این که مشکل از اجرا نشدن این قسمته تا وقتی که برنامه رو کاملا دقیق دیباگ نکردم معلوم نشد.

قضیه از این قراره که اعداد اعشاری و صحیح برای MATLAB متفاوت هستن.
در واقع جواب کد زیر در MATLAB برابر یک نخواهد شد و مقدار صفر رو برمی‌گردونه:
(0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1) == 1
دلیلش هم اینه که MATLAB جواب اون جمع رو به صورت یک عدد اعشاری می‌شناسه (1.0000) و این عدد اعشاری نسبت به عدد صحیح ۱، یک بیت اضافه داره و در نتیجه این دو مقدار برای MATLAB برابر نخواهند بود.
راه حل این مشکل استفاده از کدی مانند کد زیر است:
(0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1 + 0.1) - 1 <= eps
این یعنی اگر اختلاف عدد حاصل از عدد ۱ خیلی کم و در حد اپسیلن باشه، مقدار درستی (یعنی ۱) برگردونده بشه.
حالا نکته‌ی جالب این‌جاست که نمی‌شه پیش‌بینی کرد (یا حداقل من قانونشو نمی‌دونم) که MATLAB چه موقع مقادیر رو به صورت صحیح و چه موقع به صورت اعشاری در میاره. کد زیر:
(0.5 + 0.5) == 1
بر خلاف اولین کد مقدار درستی رو برمی‌گردونه چون MATLAB مقدار به دست اومده رو به عدد صحیح ۱ و نه به صورت اعشار تبدیل می‌کنه.
پس برای این‌که تو برنامه‌هاتون به مشکلات بیهوده برخورد نکنین و وقتتون گرفته نشه لطفا در استفاده از اعداد اعشاری و صحیح خیلی دقیق باشید.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

هوای دلم بارانی ست

پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره
وقتی آهسته غروب تو خونه پا می ذاره

وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها میاد
توی خاک گلدونا بذر حسرت می کاره

وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها
وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره

وقتی توی آینه خودمو گم می کنم
می دونم که لحظه هام رنگ آبی نداره

تازه احساس می کنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون می باره


شعر از مریم حیدرزاده

مرحوم ناصر عبداللهی این شعر رو به صورت آواز خونده ن. کارشون خیلی قشنگه. روحش شاد. 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

قوانین سرنوشت

آموخته‌ام که برای ساختن آینده دو عامل مهم است: تلاش و نیکی به دیگران.
اولی اگر نباشد باید منتظر سرنوشت و آنچه برایت رقم می‌زنند باشی. ولی اگر تلاش کنی، خداوند نیز برای رسیدن به هدفت تو را یاری خواهد کرد.
دومی اگر فراموش شود، باید منتظر حوادثی باشی که به ناگاه همه چیز را نابود خواهند کرد یا راه را برایت دشوار می‌کنند.
پس اگر راه موفقیت خود را از سمت آزار یا نابودی دیگران انتخاب کردی، بدان که به هدفت نخواهی رسید و اگر هم رسیدی، مدت زیادی دوام نخواهد داشت.
پس تلاش کن، پاک باش و نیکی کن تا خود راهت را انتخاب کنی.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

امان از کودک درون!

شنیدین می‌گن هر کسی تو وجودش یه چیزی داره به اسم کودک درون؟
امان از این کودک درون!
تو وجود من دیگه این مسئله گاهی خیلی قدرتمند می‌شه. تا جایی که گاهی باعث می‌شه آبروم بره و حسابی خجالت بکشم!
مثل دیشب.
دیشب رفته بودم حموم.
تو حموم اصلا متوجه نشده بودم که واسمون مهمون اومده.
بیرون که اومدم، با صدای بلند تکیه کلام یکی از مجری‌های برنامه کودک رو گفتم (نمی‌گمش تا فردا بهونه‌ای نشه واسه دوستان که هر وقت بهم می‌رسن اونو تکرار کنن!).
روبرومو که دیدم، دیدم مهمونا نشسته‌ن تو پذیرایی و شروع کردن به خندیدن!
خودم هم خنده‌م گرفت از کارم و حسابی خجالت کشیده‌م.
انگار که نه انگار ۲۵ سالمه!
کلی عذرخواهی کردم ازشون. ولی دیگه آبروی رفته رو که نمی‌شد جمعش کرد!

باید این کودک درونمو حسابی ادبش کنم تا یه کم وقت شناس‌تر باشه.
آخه دیگه شورشو در آورده!
البته من دوستش دارم. چون فکر می‌کنم بیشتر شادی‌های زندگی کار اونه.
ولی خوب گاهی هم اینطوری می‌کنه دیگه، حسابی آبروی آدمو می‌بره.
امان از این کودک درون!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

انسان‌های عاقل!

بزرگ‌ترین حماقت‌ها را از کسانی دیدم که خود را عاقل‌ترین انسان‌ها می‌پندارند.
به یاد این سخن برتراند راسل افتادم که می‌گوید:
«مشکل دنیا این است که احمق‌ها کاملاً از خود یقین دارند و آن‌ها که داناترند سرشار از شک و تردیدند.»

ماه رمضان

فرا رسیدن ماه رمضان رو به همه‌ی مسلمانان تبریک می‌گم.
من عاشق این ماهم.
با وجود سختی گرسنگی‌هایی که می‌کشیم، در تمام مدت این ماه احساس خوبی دارم که هیچ وقت دیگه نمی‌تونم به این خوبی حسش کنم.
این ماه واسه من یادآور خاطرات خیلی خوبیه که خیلیاش مربوط می‌شه به کنار گذاشتن اشتباهات بزرگ.
امیدوارم امسال هم همه بتونیم حداکثر استفاده رو از این ماه ببریم و خدا هم عبادات همه رو قبول کنه و ما رو یاری کنه.

پ.ن: کاش امسال صدا و سیما نوای قشنگ ربنای استاد شجریان رو از ما دریغ نکنه. ربنای استاد واسه من یکی از اجزای جدا نشدنی این ماه مبارکه که خاطرات شیرینی رو واسه‌م زنده می‌کنه.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

کلبه‌ی خیالی

دو پست در یک روز نشونه‌ی افسردگی مفرطه!!!
گاهی دلم می‌گیره، نمی‌دونم چیکار کنم. فقط این‌جا آرومم می‌کنه.
مثل یه کلبه‌ی خیالیه که واسه خودم ساختم.
هر چند وقت یک بار میام تنها توش می‌شینم و واسه خودم حرف می‌زنم تا آروم بشم.
رهگذرا هم گاهی از پنجره‌ش یه نگاهی بهم می‌ندازن و می‌رن.
بعضیاشون می‌گن داشت حرف دل منو می‌زد، بعضیاشونم می‌گن عجب احمقیه. بقیه هم بی‌تفاوت بدون این‌که چیزی بگن فقط تصویری از من می‌بینن و رد می‌شن.
آدم نمی‌تونه احساس دیگران رو تا تو شرایط اونا قرار نگرفته درک کنه.

چند سالی هست، احساس می‌کنم افسرده شده‌م.

حماقت

گاهی مانند احمق‌ها رفتار می‌کنم، انسانی که خود نیز او را نمی‌شناسم.
باید احمق درونم را افسار کنم!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

سکوتِ شکستن

معمولا وقتی چیزی شدیدتر بشکنه صدای بیشتری می‌ده. ولی دل کاملا عکس اینه. هر چی شدیدتر بشکنه، صدای کمتری ازش درمیاد.
گاهی دل آدم همچین می‌شکنه که هیچ صدایی ازش درنمیاد...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

قناری کوچولوی من

مطلبی که می‌خوام بنویسم خاطره‌ایه مربوط به سال‌های خیلی دور.
یکی از خاطرات کودکیم که هیچ وقت از ذهنم پاک نشد.

ابتدایی بودم. فکر کنم کلاس سوم یا چهارم ابتدایی.
دایی جونم خونه‌ی ما بودن.
یه روز دایی از سر کوچه یه قناری پیدا کردن. یه قناری زرد و کوچولوی خوشگل. از ترس این که یه وقت گربه بخوردش آوردنش خونه.
خونه‌مون یه پاسیو داشت. روز اول قناری رو تو پاسیو نگه داشتیم.
فرداش با دایی رفتیم از بازار واسش یه قفس خریدیم. آخه تو پاسیو اصلا نمی‌شد نگهش داشت! همه‌ش دوست داشت فرار کنه!
یه ظرف آب و ظرف دونه هم همراهش خریدیم.
از مغازه‌های پرنده فروشی هم پرس و جو کردیم، فهمیدیم که غذای قناری ارزن و دونه‌ی کتانه. ما هم واسش کلی ارزن خریدیم.
قفس قناری رو آماده کردیم و قناری کوچولو رو گذاشتیم توش.
خدا می‌دونه که این قناری چقدر می‌خوند. آوازش هم خیلی خیلی قشنگ بود.
صبح‌های زود با صدای آوازش از خواب بیدار می‌شدیم، شب‌ها هم با آواز قشنگش می‌خوابیدیم.
می‌گفتن نوک قناری کم کم رشد می‌کنه و اذیتش می‌کنه. ما هم یه قند رو دیوار قفسش گذاشته بودیم که بهش نوک بزنه تا نوکش ساییده بشه و اذیت نشه.
قند خوردنش هم خیلی با مزه بود!
هر روز می‌رفتم جلو قفسش و کلی باهاش حرف می‌زدم! خیلی بهش وابسته شده بودم.
یه بار با دایی صداشو رو نوار ضبط کردیم. فکر کنم کاستشو هنوزم داشته باشم.
خلاصه روزهای خیلی خوبی بود.
بعدها فهمیدم همون روزها پدر و مادرم از همسایه‌ها واسه پیدا کردن صاحب قناری پرس و جو کردن.
یه روز تو اداره، یکی از همکارهای پدرم تعریف کرده بودن که یه قناری خیلی قشنگ داشتیم، فرار کرده. دخترم خیلی بهش وابسته بود و الان کلی غصه می‌خوره. پدر که اینو شنیده بودن، از همکارشون آدرس خونه‌شونو پرسیدن. معلوم شد که خونه‌شون حوالی خونه‌ی ما بود! پدرم گفته بودن اتفاقا ما هم یه قناری پیدا کردیم. وقتی مشخصات قناری رو گفته بودن، معلوم شده بود که این همون قناریه.
یه روز وقتی اومدم خونه دیدم قناریم دیگه نمی‌خونه. خیلی نگرانش شدم.
از مادرم علتشو پرسیدم. گفتم نکنه مریض شده باشه؟
مامان و بابا جرأت نمی‌کردن علتشو بهم بگن. از این که خیلی ناراحت بشم می‌ترسیدن.
ولی بالاخره بهم گفتن که صاحب قناری پیدا شد و قناری رو بهش پس دادیم. اونم یه قناری دیگه به جاش داده بود (چون دخترش به اون قناری خیلی وابسته بوده).
من اول خیلی ناراحت شدم. ولی بعدش باهاش کنار اومدم.
این قناری با قبلی خیلی فرق داشت.
قبلیه کلی آواز می‌خوند و بازیگوشی می‌کرد. ولی این یکی خیلی ساکت بود.
به هر حال، یواش یواش به این هم عادت کردم.
هم صحبتم شده بود! کلی واسش حرف می‌زدم و اون ساکت نگاهم می‌کرد.
خیلی دوستش داشتم.
بعد حدود یک ماه یه روز احساس کردم قناریم خیلی بی حال شده. نمی‌دونستم چی شده.
خیلی ناراحت بودم.
چند روز گذشت و یه روز دیدم قناری کوچولوم بدون جون گوشه‌ی قفس افتاده.
دیگه حتی نگاهمم نمی‌کرد.
کلی گریه کردم. تا چند هفته غصه می‌خوردم...

خاصیت فراموشی آدمیزاد زندگی رو واسش ممکن می‌کنه.
بعد این ماجرا، تا امروز دیگه هیچ حیوونی رو نخریدم و تو خونه زندانیش نکردم.
حیوونا باید آزاد باشن. اونا هم مثل ما آدما حق زندگی دارن.
هنوزم وقتی موجودی رو تو قفس می‌بینم، یاد قناری کوچولوم میوفتم و خیلی دلم می‌سوزه.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

یادداشتهایی در اتوبوس

روزی که داشتم برمی‌گشتم خونه، تو اتوبوس چیزایی نوشته بودم که بعدا این جا وارد کنم.
حالا امروز بالاخره وقت شد تا اونا رو بنویسم.

چهارم تیر ماه ۱۳۹۰، اتوبوس تهران - زنجان

راننده فیلم طنز ابتدایی‌ای گذاشته تا ما رو سرگرم کنه!
من هدفون تو گوشمه و آهنگ‌های تو گوشیمو گوش می‌دم.
هر قدر سعی می‌کنم نکته‌ی خنده داری تو فیلم پیدا کنم، نمی‌شه.
یه نفر کنارم نشسته.
مرتب می‌زنه زیر خنده، دستشو می‌زنه رو پاش و برمی‌گرده رو به مسافرهای دیگه و اون قسمت فیلم رو واسشون تشریح می‌کنه!
دیگران بی‌تفاوت، حتی نگاهشم نمی‌کنن.
چقدر این فیلم ساده شادش کرده...

اول با خودم فکر کردم این بنده خدا چقدر ساده‌ست!
به چه چیزای ساده و ابتدایی‌ای می‌خنده.
بعد فکر کردم: این چقدر ساده‌ست؟! یا ذهن من به قدری مسمومه که چیزای ساده نمی‌تونه شادم کنه؟
این ساده‌ست یا من مریضم؟!
اصلا کی گفته کسی که پیچیدگی واسش لذت بخشه بیشتر از کسی که از ساده‌ترین مسائل لذت می‌بره بیشتر می‌فهمه؟
به این جا که می‌رسم باز دچار تناقض می‌شم.
هر کسی دنیا رو از زاویه دید خودش می‌بینه و راجع به دیگران قضاوت می‌کنه. اونایی که دنیا رو مثل خودش می‌بینن تایید می‌کنه و بقیه رو قبول نداره.
اما واقعا کی می‌تونه بگه که افکارش حتما درستن در صورتی که هرگز دنیا رو از زوایای دیگه ندیده؟
نمی‌دونم.

پ.ن: کی می‌دونه الان بقل دستیم راجع به من با خودش چه فکری می‌کنه؟! شاید الان داره با خودش می‌گه این یارو عجب دیوانه‌ایه!!!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

اسپم (هرزنامه(

تو کشور ما مردم به بعضی مسائل اصلا توجه نمی‌کنن.
مسائلی که شاید در حال حاضر مشکل جدی واسشون ایجاد نکنه ولی کم کم با گذر زمان می‌تونن مشکل ساز باشن.
اسپم یا هرزنامه یکی از همین مشکلاته که کم کم داره جدی میشه.
حداقل واسه من که دیگه داره واقعا آزار دهنده می‌شه.
تعریف هرزنامه از ویکی‌پدیا:
«هرزنامه یا اسپم (به انگلیسی: E-mail spam)، سو استفاده کردن از سیستم انتقال پیام است (شامل اکثر وسایل انتشار رسانه‌ای، سیستم‌های تحویل دیجیتال) که به پیام‌های گروهی و ناخواسته اطلاق می‌گردد. بیشترین فرم شناخته شده هرزنامه، هرزنامه‌های پست الکترونیک است گرچه این کلمه در رسانه‌های دیگری همچون: هرزنامه instant messaging، هرزنامه گروه‌های خبری، هرزنامه موتورهای جستجو وب، هرزنامه در بلاگ‌ها، هرزنامه در ویکی، هرزنامه در تبلیغات طبقه بندی شده آنلاین، هرزنامه در پیام‌های گوشی‌های همراه، هرزنامه در انجمن‌های اینترنتی، فکس‌های ناخواسته، هرزنامه در شبکه‌های اجتماعی و هرزنامه در شبکه‌های اشتراک فایل هم دیده می‌شود.
فرستادن هرزنامه همچنان به دلیل صرفه اقتصادی پایدار می‌ماند زیرا تبلیغ کنندگان هیچ هزینه‌ای صرف مدیریت لیست‌های ایمیل هایشان نمی‌کنند و این، کار را برای مسئول دانستن فرستندگان ایمیل سخت می‌کند.»

دو نوعش یعنی هرزنامه در پیام‌های گوشی‌های همراه و هرزنامه‌های پست الکترونیک خیلی منو آزار می‌دن.
ظهر خوابی، یه دفعه پیام می‌رسه و بیدارت می‌کنه. وقتی بازش می‌کنی می‌بینی یه پیام تبلیغاتیه!
خوب، اگه شما هم این مشکلو دارین و اپراتورتون همراه اوله، راه حلش خیلی ساده‌ست! کافیه زنگ بزنین به ۰۹۹۹۰ و شماره پرونده‌ای که روی شناسنامه‌ی سیم کارتتون نوشته رو بهشون بدین و بگین پیام‌های تبلیغاتی رو غیر فعال کنن. البته در این صورت پیام‌های اس ام اس بانک هم دیگه بهتون نخواهد رسید!
ولی دومی چطور؟!
بیشترین قسمتش که مربوط به پیام‌های تبلیغاتی هست رو خود سرویس دهنده‌های میل با الگوریتم‌های خوبشون شناسایی و فیلتر می‌کنن. پس مشکل کجاست؟!
مشکل من با اسپماییه که دوستام می‌فرستن!
آخه این چه رسمی شده؟! ایمیلای به خیال خودشون جالبو واسه هزار نفر bcc می‌کنن!
حالا اگه ایمیلی جالب باشه اشکالی نداره. بعضیا پیام‌های ۱۰۰ سال پیشو صدها بار واسه آدم می‌فرستن!
واقعا از دست این عده چه کار می‌شه کرد؟
حالا من چند وقته چیزای جالبتری هم دیده‌م! پیام‌های عاشقانه‌ای که واسه (نمی‌دونم چند نفر!) bcc می‌شن!
این دیگه نوبره به خدا! یعنی فرستنده‌ی پیام به کل شعور طرف مقابلشو زیر سوال میبره!
ولی منم تازگی راه خلاصی از این نوع اسپم‌هایی دوستانه رو هم یاد گرفته‌ام.
خیلی ساده‌ست: اگر اسم شما تو قسمت گیرنده‌ی میل بود یعنی واسه فرستنده مهم بودین و این میل برای شما ارسال شده. پس باید خونده یا حداقل بررسی بشه.
اگر افراد دیگه‌ای گیرنده بودن ولی اسم شما bcc شده بود، باز هم یعنی مهم بودین و یک کپی براتون ارسال شده.
ولی اگر اسم هیچ کسی تو قسمت گیرنده‌ها نبود و همه bcc شده بودن، به راحتی می‌تونین میل رو بدون خوندن پاک کنین! می‌تونین مطمئن باشین که این میل هیچ پیامی که خوندنش واسه شما مهم باشه نداره و یه جورایی اسپمه!
نظر شما چیه؟!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

برگشتم!!!

چند وقتی بود که به خاطر امتحاناتم نتونسته بودم چیزی بنویسم.
اما حالا هم امتحانام تموم شده، هم حسابی استراحت کرده‌ام!
دیگه واقعا از خوابگاه خسته شده بودم. امیدوارم حالا که خونه‌ام نوشته‌هام شادتر باشن!
هر چند، شاد نبودن نوشته‌ها دلایل دیگه‌ای داره که شاید بعدها بیشتر راجع بهشون نوشتم.

راستی، من هر چیزی که این‌جا می‌نویسم از خودمه مگر این که آخر نوشته منبع رو ذکر کنم.
این شامل تمام جملات حکیمانه‌ی خودم هم میشه! یعنی اگه پایینش منبعی نوشته نشده بود، بدونین از خودمه!!!
:)

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

سخن تازه

هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وا رهد از حد جهان، بی حد و اندازه شود
خاک سيه بر سر او کز دم تو تازه نشد
يا همگی رنگ شود، يا همه آوازه شود
هر کی شدت حلقهٔ در زود برد حقهٔ زر
خاصه که در باز کنی، محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوينده شود
خاک چه دانست که او غمزۀ غمازه شود
روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت
بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقهٔ صالح چو ز کُه زاد يقين گشت مرا
کوه پی مژدۀ تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش، ور خمشی تلخ بود
آنچه جگر سوزه بود، باز جگر سازه شود

مولانا

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

بر سرمای درون

همه
    لرزشِ دست و دلم
                           از آن بود
که عشق
           پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق
چهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست.

***

و خنکای مرهمی
                    بر شعله‌ی زخمی
نه شورِ شعله
بر سرمای درون.

آی عشق آی عشق
چهره‌ی سُرخ‌ات پیدا نیست.

***

غبارِ تیره‌ی تسکینی
                       بر حضورِ وَهن
و دنجِ رهایی
              بر گریزِ حضور،
سیاهی
         بر آرامشِ آبی
و سبزه‌ی برگچه
                  بر ارغوان

آی عشق آی عشق
رنگِ آشنایت
پیدا نیست.

احمد شاملو

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

هر قدمی را که برمی‌دارم نگرانم

هر قدمی را که برمی‌دارم نگرانم.
جلوی پایم را می‌نگرم.
گاهی مورچه‌ها خیلی بیشتر از آن هستند که بتوانی مراقب همه‌ی آن‌ها باشی.
موجوداتی کوچک، زیبا و سخت کوش.
از دید آفریدگارم، کدامیک از ما با ارزشتریم؟ من یا مورچه‌ها؟
اگر از نظر اندازه‌ی جسممان مقایسه شویم، من بزرگترم!
من بزرگترم؟!
نه، اشتباه می‌کنم.
بستگی دارد از دید چه کسی بنگری.
از دید یک مورچه، من خیلی بزرگترم.
از دید خودم هم بزرگم.
اما بگذارید کمی بالاتر برویم.
از دید یک فیل چطور؟!
باز هم من بزرگترم! ولی من هم برای یک فیل کوچکم!
باز هم بالاتر...
از دید زمین؟
مورچه اصلا دیده نمی‌شود! اما من هم دیگر هیچ نیستم.
از دید خورشید، کهکشان، ...
هر چه بالاتر می‌رویم دیگر ابعاد من و مورچه زیاد با هم فرقی نمی‌کند.
از نظر آفریدگارم چطور؟
او تمام کهکشان، سیارات، ... همه‌ی جهان را آفریده است.
او از همه چیز و همه کس بزرگتر است.
پس بین من و آن مور کوچک از نظر او نباید تفاوتی باشد.
هر دو ما خیلی کوچک هستیم.
اما مهربانی پروردگارم بی حد و اندازه است.
هر دو ما را آفریده است و لحظه‌ای از ما که از کوچکترین آفریده‌های او هستیم غافل نمی‌شود.
او همه‌ی بندگانش را دوست دارد.
از این حرف مطمئن هستم. زیرا می‌دانم که او خیلی مهربان است.
چه بسا آن مور برایش با ارزش‌تر از من باشد.
زیرا آن مور لحظه‌ای از عبادت پروردگارش غافل نمی‌شود.
اما من چه؟
چه بسیار لحظاتی که غافل از یاد آفریدگارم مرتکب معصیت شده‌ام.
کدام یک از ما را بیشتر دوست دارد؟
کدام یک به او نزدیک‌تریم؟ من یا این مور؟
آیا سزاوار است که چشمان خود را ببندم و بدون توجه، زندگی موری که شاید از من به آفریدگار مهربانم نزدیک‌تر باشد را بگیرم؟
او هم زندگی می‌کند، تلاش می‌کند، آرزوهایی برای خود دارد، ...
چه بسا زندگی او از من با ارزش‌تر باشد.
به راستی اگر چنین باشد و من باعث مرگ او شوم چه اتفاقی می‌افتد؟
از غضب پروردگارم می‌ترسم.
هر قدمی را که برمی‌دارم با نگرانی جلوی پای خود را می‌نگرم...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

ما کجاییم؟!


امروز خبری رو خوندم:

اولین کامپیوتر کوانتومی تجاری معرفی شد.
منبع:
شرکت سازنده:
مقاله‌ی مربوطه در ژورنال Nature:

اول که این خبر رو دیدم خیلی خوشحال شدم.
ولی بعد دلم گرفت.
ما کجای این دنیای بزرگیم؟
دنیا داره خیلی سریع پیشرفت می‌کنه و ما سر جامون ایستادیم.
وقتی دنبال منبع اصلی خبر رفتم بیشتر دلم گرفت.
می‌دونین چرا؟! چون دیدم منبع اصلی خبر فیلتر شده.
«مشترک گرامی...»!!!
واقعا واسه خودمون متاسفم...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

کامنت‌ها

مثل این که امکان کامنت گذاشتن برای همه در وبلاگ وجود نداشت.
این مشکل اکنون رفع شده و همه می‌تونن کامنت بذارن.
لطفا با نظرات خودتون من رو همراهی کنید.
متشکرم.