ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۶, پنجشنبه

نظریه‌ی همه چیز

فکر کنم اول راهنمایی بودم که اولین کتاب برنامه‌نویسی رو خوندم و خیلی زود عاشقش شدم.
آشنایی با زبان بیسیک. فوق‌العاده بود. کتابش رو خیلی دوست داشتم. هنوز هم تو ذهنم به عنوان یکی از بهترین کتاب‌های آموزشی که تا به حال خوندم ثبت شده. اول سوال رو مطرح می‌کرد و بعد برای حلش یک دستور رو معرفی می‌کرد. اینطوری خیلی راحت و سریع همه‌ی دستورات تو ذهنت حک می‌شد.
برنامه‌نویسی خیلی واسم هیجان‌انگیز بود -و هنوز هم هست. این که بتونی برنامه‌ای بنویسی که یک سری دستورالعمل رو برای رسیدن به هدفی انجام بده حس خیلی خوبی بهم می‌داد.
اما نمی‌دونستم که این تازه شروع حس حریصانه‌ی منه.
 بعدها از طریق مونتاژ بوردهای آماده با قطعات و مدارهای الکترونیکی آشنا شدم.
اگر قبلا فقط دستورالعمل‌ها به محیط یک دستگاه -به نام کامپیوتر- محدود بودن، با استفاده از الکترونیک می‌شد روی دنیای فیزیکی اطراف تأثیر گذاشت.
این بود که الکترونیک واسم خواستنی شد. خیلی خواستنی. و خدا این رو شنید.

وقتی تو دانشگاه الکترونیک می‌خونی، کم کم با اجزای سازنده‌ی مواد و این‌که چطور همه‌ی این کارها توسط اون‌ها داره انجام می‌شه آشنا می‌شی. الکترون‌ها، پروتون‌ها، ...
می‌فهمی که با کنترل اجزای ماده تأثیر وسیع‌تری روی دنیا می‌تونی بذاری.
وقتی الکترونیک خونده باشی شاید بهترین مسیر برای رفتن به سمت اجزای ماده که خیلی به علم فیزیک نزدیک باشه، نانوالکترونیکه. این بود که از دوره‌ی ارشد نانوالکترونیک هم برام خواستنی شد!
خیلی برای این‌که برم سمتش تلاش کردم ولی هر بار نمی‌شد. تنها راه راضی نگه داشتن خودم خوندن مطالب مربوط به نانوالکترونیک بود. چه هیجانی داشت.
می‌گن این یکی از قوانین دنیاست که هر چی رو از ته دلت بخوای و واسش تلاش کنی تمام دنیا دست به دست هم می‌ده که بهش برسی. من واقعا به این حرف اعتقاد دارم. خیلی این مسئله واسم پیش اومده و در بین اطرافیانم هم خیلی دیدم.
یه بار دیگه هم خدا خواسته‌ام رو شنید و به صورت کاملا غافلگیرانه منو انداخت وسط چیزی که می‌خواستم!

دوره‌ی جدید زندگیم خیلی هیجان انگیزتر از چیزی شد که فکر می‌کردم.
تمام هیجانش از خوندن کوانتوم شروع شد.
کوانتوم فقط یه فیزیک جدید نیست. کوانتوم شیوه‌ی فکر کردن جدیدیه.
با خوندن کوانتوم زندگی شما برای همیشه تغییر می‌کنه. فکرتون، فلسفه‌ی زندگیتون، اهدافتون، دیدتون به دنیا، ... همه تغییر خواهند کرد. اگر تغییر نکرد، یعنی متوجه نشدید چی خوندید. پس دوباره برگردید و از اول بخونیدش!

حالا یه مشکل بزرگ دارم. این‌که می‌دونم یه چیزی رو می‌خوام، ولی نمی‌دونم اون چیه!
دوست دارم با نقطه‌ی اولیه‌ی همه‌ی این قضایا آشنا بشم. جایی که همه چیز با هم یکی می‌شه.
نه، راجع به عرفان صحبت نمی‌کنم. چیزی که می‌گم علمه. دوست دارم بدونم و با علم به چیزی برسم که به این راحتی نمی‌شه گفت چیه.
زمان چیه؟ چرا عدم قطعیت هست؟ چرا نسبیت هست؟ مواد، نیروها و انرژی واقعا چی هستن؟ چی شد که همه چیز شد؟!
مشکل اینجاست که دیگه نمی‌دونم چه چیزی منو به این مقصد می‌رسونه. فیزیک؟ شیمی؟ کیهان‌شناسی؟ بیولوژی؟
خدایا، تو می‌دونی چیه؟ کی چه می‌دونه، شاید در این مورد هم یه روزی جوابمو بدی...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۶, دوشنبه

ارزش لحظه‌ها

امروز با خودم فکر می‌کردم که برای خیلی از ما لحظه‌ها چقدر راحت تلف می‌شن.
اگر یه دفعه بهم می‌گفتن یه بیماری لاعلاج داری و دو ماه دیگه بیشتر زنده نیستی چی می‌شد؟
شاید این حرف خیلی کلیشه‌ای شده باشه ولی هیچ‌وقت جدی بهش فکر نکرده بودم. واقعا چی می‌شد؟
اونوقت چقدر هر ثانیه واسم با ارزش می‌شد. چقدر دیدم نسبت به زمان عوض می‌شد.
چه فکری راجع به چیزی که هستم و کارهایی که انجام دادم می‌کردم؟
شاید فکر می‌کردم اصلا اون جایی که می‌خواستم نیستم.
خیلی آرزوها داشتم که هنوز انجام ندادم.
هدف‌هایی داشتم که هنوز تو زندگی بهشون نرسیدم.
تلاشمو کردم ولی هیچوقت مسیرها اونطور که انتظارشو داشتم مستقیم نبودن و خیلی منو از خواسته‌هام منحرف کردن.

شما چطور؟
اگر خبردار بشید که شرایطی دارید که دو ماه بیشتر از زندگیتون نمونده چه حسی نسبت به زمان پیدا می‌کنید؟
حالا یه خبر واستون دارم: شاید بیماری لاعلاجی نداشته باشید اما هیچ تضمینی نیست که تا فردا شب زنده باشید.
دنیا پر از اتفاقات پیش‌بینی نشده‌ست و هیچ کسی هم از طول عمر افراد خبر نداره.
نمی‌خوام ناامیدتون کنم.
فقط می‌خوام بگم تمام لحظاتتون رو زندگی کنید و از هر ثانیه لذت ببرید.
هیچ لذتی بالاتر از زنده بودن و زندگی کردن نیست، اگر قدر زندگی رو بدونید.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۱۴, جمعه

انسان و تکنولوژی

چند وقتیه که از تکنولوژی فراری شدم.
انگار هر قدر عمرت میگذره و بیشتر به زندگی و مفهومش فکر میکنی، بیشتر تمایل پیدا میکنی به طبیعت و دوری از مصنوعات ساخت بشر روی بیاری.
به نظر من تلاش‌های انسان اونقدرها هم در جهت رسیدن به زندگی بهتر موفق نبوده.
متأسفانه انسان‌ها برای تأمین زندگیشون به پول نیاز دارن. افراد متخصص، مخترعین و دانشمندان هم از این قاعده مستثنی نیستن.
این نیاز باعث میشه اون‌ها برای جامعه نیازهای جدیدی تعریف کنن و ابزارهای رفع این نیازهای جدید رو خودشون به مردم بفروشن.
هیچ وقت نیازی نبود که روی یخچال‌ها تلویزیون نصب باشه اما خیلی‌ها وقتی همچین چیزی رو دیدن احساس کردن بهش نیاز دارن و پولشون رو به نابغه‌ای دادن که این موجود عجیب رو خلق کرد! نتیجه‌اش چی بود؟ اضافه کردن یک دستگاه جدید حواس پرت کن برای از بین بردن تمرکز و در نتیجه از بین بردن لذت آشپزی یا غذا خوردن به زندگی.
کاش مشکل فقط در همین حد بود. کابوس بزرگتر اینه که معمولا بیشترین پول در دست صنایع دفاعیه. اگر به دنبال پول بیشتر باشی یکی از بهترین گزینه‌ها کار برای صنعتیه که هدفش پیشرفت به سمت بهتر از بین بردن انسان‌هاست!

پیشرفت تکنولوژی بد نیست، خیلی هم خوبه اما کاش بشریت میدونست در چه جهتی گام برداره و کمی برای خودش و محیط زندگیش احترام قائل بود.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

پنج سالگی

چهار روز پیش وبلاگم پنج ساله شد.
یک ششم از عمرم سعی کردم بنویسم.
نوشتنم چه خوب بود چه بد، همیشه دوستانم همراهیم کردن و با بازخوردها، نوشتن نظرهاشون و گاهی هم به صورت مستقیم من رو به ادامه‌ی این کار تشویق کردن.
 از همه به خاطر بودنشون در کنارم متشکرم.
به خاطر این که زندگی رو اینقدر برام زیبا کردن.
برای همه‌تون آرزوی سلامتی دارم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

سرگیجه‌ی بی‌خوابی

شب گذشته خواب خوبی نداشتم و امشب هم هنوز بیدارم.
به خاطر شب بیداری‌هام -شب رو خیلی دوست دارم- این شرایط رو زیاد تجربه کردم:
ذهنت از خستگی به حدی می‌رسه که تقریبا بی‌حس می‌شه.
بدون این‌که مرتکب گناه بشی -منظور از گناه استعمال هر ماده‌ایه که بزرگ‌ترین نعمت یعنی تعقل رو از انسان بگیره- و در عین هوشیاری ذهنت رها می‌شه.
جالب‌ترین قسمت این حالت هوشیاری و سرگیجه رهایی تخیلت از قید تعقله.
اگر اهل نوشتن باشی تا بخوای می‌تونی بنویسی و بنویسی و اگر به دنبال حل مسأله‌ای باشی، خلاقانه‌ترین راه‌حل‌ها رو می‌تونی در ذهنت ببینی.
اگر برنامه‌نویسی کامپیوتر رو تو این شرایط تجربه کرده باشید می‌دونید که چقدر کد زدن تو این حالت لذت‌بخش و هیجان‌انگیزه. راه‌حل‌هایی برای حل مسأله به ذهنتون می‌رسه که در حالت عادی فکرش رو هم نمی‌کردید.
به یاد داستان لاک‌پشت و هزارپا از کتاب دنیای سوفی افتادم:
هزارپا رقاص حرفه ای بود و همه حیوانات جنگل از رقص او لذت می بردند غیر از لاک پشت که دوست نداشت یا حسودی اش میشد ... لاک پشت نامه ای به هزارپا نوشت که من از علاقمندان تو هستم چنین و چنان و یه سوال داشتم شما موقع رقص اول پای راست شماره 43 را برمی دارید بعد پای چپ 73 را یا اینکه اول چپ 123 را شروع می کنید و راست 843 را پعد از آن می آورید... هزارپا نامه را خواند و به فکر فرو رفت که واقعاٌ موقع رقص چه می کند؟... می دانی آخر سر چه شد؟ هزارپا دیگر هیچ وقت نرقصید!...تخیل که به بند تعقل درآمد نتیجه همین است.
امشب رهایی تخیل از بند تعقل باعث شد هوس کنم بعد مدت‌ها دوباره بنویسم.

پانویس ۱- بی‌خوابی اثر بدی روی مغز و بدن داره. باعث پیری زودرس می‌شه و خطر ابتلا به آلزایمر رو افزایش می‌ده. پس لطفا این کار رو در منزل انجام ندین!

پانویس ۲- مطالعه‌ی کتاب دنیای سوفی شدیدا پیشنهاد می‌شه. این کتاب فلسفه و تارخچه‌ی اون رو به زبان خیلی ساده برای شما به تصویر می‌کشه و چنان زیبا و خواندنی نوشته شده که وقتی خوندنش رو شروع می‌کنید دوست ندارید هیچ وقفه‌ای در مطالعه‌تون بیوفته.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

لعنت به سرطان

خیلی سخته وقتی عزیزی همینطور جلوی چشمات پر پر می‌شه و جز نشستن و دیدن کار دیگه‌ای نمی‌تونی بکنی.
انگار یه چیزی تو گلوت گیر کرده و داره خفه‌ات می‌کنه.
انگار قلبت می‌خواد تیکه تیکه بشه.
نمی‌تونم باور کنم ابراهیممون داره می‌ره. نه، باید پیشمون بمونه.
لعنت به سرطان...
ای کاش معجزه‌ای بشه...
خدایا! فقط تو می‌تونی، کمکمون کن...

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

چهارمین برگ از دفترم

امروز چهارمین برگ از این دفتر هم ورق خورد.
چهار سال... و هنوز هم این شعر مریم حیدرزاده، با صدای زنده‌یاد ناصر عبداللهی همدم لحظه‌های تنهایی من است:

پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره
وقتی آهسته غروب تو خونه پا میذاره
وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها میاد
توی خاک گلدونا بذر حسرت میکاره
وقتی شبنم میشینه رو غبار جاده ها
وقتی هر خاطره ای تورو یادم میاره
وقتی توی آینه خودمو گم میکنم
میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره
تازه احساس میکنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون میباره
تازه احساس میکنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون میباره