ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه

آدمای تنها

آدمای تنها همونایین که هر وقت کسی کاری داره یادشون میوفته.
همونایی که برای آروم کردن خودشون به فیسبوک، گودر، وبلاگ و ... با اگر اینترنتی نبود به دفتر خاطرات یا نوشته‌هاشون پناه می‌برن.
همونایی که از همه آنلاین‌ترن.
همونایی که بیشتر از همه صفحه‌ی موبایلشونو نگاه می‌کنن و همیشه اونو خالی می‌بینن.
همونایی که به دیگران بیشتر از خودشون اهمیت می‌دن و دیگران هم همیشه اونا رو له می‌کنن و از روشون رد می‌شن.
همونایی که بعد از دیدن این نامردیا هم صدایی ازشون در نمیاد و اگر کسی باز هم بیاد سراغشون ردش نمی‌کنن.
همونایی که تو جمع از همه ساکت‌ترن ولی حرفای دلشون از همه بیشتره.
همونایی که همه فکر می‌کنن چیزی نمی‌فهمن ولی اشتباه می‌کنن.
همونایی که هر کس هر جور دلش بخواد باهاشون رفتار می‌کنه.
همونایی که هیچ‌کس نمی‌فهمدشون.
همونایی که ...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان

نک ساربان برخاسته قطارها آراسته
از ما حلالی خواسته چه خفته‌اید ای کاروان؟

این بانگ‌ها از پیش و پس، بانگ رحیل است و جَرَس
هر لحظه‌ای نَفْس و نَفَس سر می کشد در لامکان

زین شمع‌های سرنگون، زین پرده‌های نیلگون
خلقی عجب آید برون، تا غیب‌ها گردد عیان

زین چرخ دولابی تو را، آمد گران‌خوابی تو را
فریاد از این عمر سبک، زنهار از این خواب گران

ای دل سوی دلدار شو، ای یار سوی یار شو
ای پاسبان بیدار شو! خفته نشاید پاسبان

هر سوی شمع و مشعله، هر سوی بانگ و مشغله
کامشب جهان حامله، زاید جهان جاودان

تو گِل بدی و دِل شدی، جاهل بدی عاقل شدی
آن کو کشیدت این چنین، آن سو کشاند کش کشان

اندر کشاکش‌های او، نوش است ناخوش‌های او
آب است آتش‌های او، بر وی مکن رو را گران

در جان نشستن کار او، توبه شکستن کار او
از حیله بسیار او، این ذره‌ها لرزان دلان

ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده
تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان

تخم دغل می کاشتی افسوس‌ها می داشتی
حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان

ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری
در قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان

در من کسی دیگر بود کاین خشم‌ها از وی جهد
گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان

در کف ندارم سنگ من، با کس ندارم جنگ من
با کس نگیرم تنگ من، زیرا خوشم چون گُلسِتان

پس خشم من زان سر بود، وز عالم دیگر بود
این سو جهان، آن سو جهان، بنشسته من بر آستان

بر آستان آن کس بود کو ناطق اَخرَس بود
این رمز گفتی بس بود، دیگر مگو درکش زبان

مولوی