رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

چهارمین برگ از دفترم

امروز چهارمین برگ از این دفتر هم ورق خورد. چهار سال... و هنوز هم این شعر مریم حیدرزاده، با صدای زنده‌یاد ناصر عبداللهی همدم لحظه‌های تنهایی من است: پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره وقتی آهسته غروب تو خونه پا میذاره وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها میاد توی خاک گلدونا بذر حسرت میکاره وقتی شبنم میشینه رو غبار جاده ها وقتی هر خاطره ای تورو یادم میاره وقتی توی آینه خودمو گم میکنم میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره تازه احساس میکنم که چشام بارونیه پشت این پنجره ها داره بارون میباره تازه احساس میکنم که چشام بارونیه پشت این پنجره ها داره بارون میباره

اولین هفته‌ی کاری

اولین هفته‌ی اولین شغل جدیم گذشت. روزای فوق‌العاده‌ای بودن. در کنار این فرشته‌های کوچولو بودن خیلی لذت‌بخشه. می‌ترسم خیلی زود معتاد بشم و واسه همیشه تو کاری بمونم که به درسی که خوندم ربطی نداشته باشه. خنده‌های عمیقشون، گریه‌های دلسوزشون، قهرهای زودگذرشون، معصومیت و صداقتشون ... منو ببندید به تخت، دارم معتاد می‌شم!

دوستانی بهتر از آب روان

یکی دو هفته‌ی سخت برای خانواده‌ی ما گذشت. تو این مدت فهمیدم مردم چقدر مهربون و خوبن. درسته که ما تو این شهر به ظاهر غریبیم ولی دوستانی داریم که از فامیل به ما نزدیک‌ترن. دوستانی که دل‌هایی به بزرگی دریا دارن و محبتی به اندازه‌ی تمام دنیا و به قول سهراب، دوستانی بهتر از آب روان. من خودم هیچ‌وقت نتونستم اینطوری باشم. این جور وقت‌ها آدم بد بودن خودش رو کاملا احساس می‌کنه. این که افرادی بی دریغ به تو محبت کنن و زندگیشون رو برای راحتی تو دشوار کنن نشون می‌ده که چقدر دل‌های بزرگی دارن. باور کن آدمای خوب تو این دنیا خیلی زیادن. اگر گاهی این مسأله رو فراموش می‌کنیم شاید از تنگ نظری و بد بودن خودمون باشه. از همه‌ی شماها به خاطر محبت‌هاتون ممنونم. ای کاش من هم بتونم مثل شما باشم...

روابط انسانی

برایم هیچ چیز سخت‌تر از فهمیدن روابط انسانی نیست. گیاهان، حیوانات و ماشین‌ها را - با این که زبانشان را نمی‌دانم - بهتر می‌فهمم. با این حال از بین انسان‌ها بچه‌ها را دوست دارم. بر خلاف بزرگ‌ترها ساده و بی‌آلایش‌اند. دوست داشتنشان واقعی است، خنده‌شان از ته دل است و گریه‌شان از ناراحتی است. در هر لحظه همانی هستند که می‌بینی؛ فکر، حرف و عملشان یکی است. ای کاش مردم ساده‌تر بودند...

یعنی سه سال شد؟!

یعنی سه ساله که از نوشتن اولین پست وبلاگم می‌گذره؟ عجب!!! جالبه‌ها، یه روز تصمیم می‌گیری کاری رو شروع کنی، بعدها از این که چند ساله بهش دل بستی و داری اون کار رو انجام می‌دی شگفت زده می‌شی. یادمه اولین روز وضعیت روحی خوبی نداشتم. بیشتر واسه این که خودم رو آروم کنم می‌نوشتم. حالا بعد سه سال از لحاظ روحی بد نیستم ولی بازم بیشتر واسه این که خودم رو آروم کنم می‌نویسم! البته جدیدا سعی می‌کنم زیاد چرت و پرت نگم، واسه همینم هست که گاهی حتی چند ماه پست جدید نمی‌ذارم!!! این سه سال واسه من سال‌های خوب و پر از کسب تجربه بود. فکر می‌کنم مهم‌ترین تجربه واسم شناختن بیشتر خودم بوده. آدما تو ذهنشون تصوراتی از خودشون دارن که به نظرم بیشتر آرزوهایی در مورد شخصیت خودشونه. معمولا تو شرایط واقعی اونطور که فکر می‌کنن نمی‌تونن رفتار کنن. قرار گرفتن تو شرایط مختلف و کسب تجربه باعث می‌شه آدم بیشتر خودش رو بشناسه. این شناخت، به تلاش در جهت اصلاح رفتار و انطباق شخصیت با تصورات ذهنی آدم از خودش و رسیدن به شخصیت آرمانیش کمک می‌کنه. و البته زندگی مثل بازیه که هر چی بیشتر تکرار بشه، در...