رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

لعنت به سرطان

خیلی سخته وقتی عزیزی همینطور جلوی چشمات پر پر می‌شه و جز نشستن و دیدن کار دیگه‌ای نمی‌تونی بکنی. انگار یه چیزی تو گلوت گیر کرده و داره خفه‌ات می‌کنه. انگار قلبت می‌خواد تیکه تیکه بشه. نمی‌تونم باور کنم ابراهیممون داره می‌ره . نه، باید پیشمون بمونه. لعنت به سرطان... ای کاش معجزه‌ای بشه... خدایا! فقط تو می‌تونی، کمکمون کن...

چهارمین برگ از دفترم

امروز چهارمین برگ از این دفتر هم ورق خورد. چهار سال... و هنوز هم این شعر مریم حیدرزاده، با صدای زنده‌یاد ناصر عبداللهی همدم لحظه‌های تنهایی من است: پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره وقتی آهسته غروب تو خونه پا میذاره وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها میاد توی خاک گلدونا بذر حسرت میکاره وقتی شبنم میشینه رو غبار جاده ها وقتی هر خاطره ای تورو یادم میاره وقتی توی آینه خودمو گم میکنم میدونم که لحظه هام رنگ آبی نداره تازه احساس میکنم که چشام بارونیه پشت این پنجره ها داره بارون میباره تازه احساس میکنم که چشام بارونیه پشت این پنجره ها داره بارون میباره

اولین هفته‌ی کاری

اولین هفته‌ی اولین شغل جدیم گذشت. روزای فوق‌العاده‌ای بودن. در کنار این فرشته‌های کوچولو بودن خیلی لذت‌بخشه. می‌ترسم خیلی زود معتاد بشم و واسه همیشه تو کاری بمونم که به درسی که خوندم ربطی نداشته باشه. خنده‌های عمیقشون، گریه‌های دلسوزشون، قهرهای زودگذرشون، معصومیت و صداقتشون ... منو ببندید به تخت، دارم معتاد می‌شم!

دوستانی بهتر از آب روان

یکی دو هفته‌ی سخت برای خانواده‌ی ما گذشت. تو این مدت فهمیدم مردم چقدر مهربون و خوبن. درسته که ما تو این شهر به ظاهر غریبیم ولی دوستانی داریم که از فامیل به ما نزدیک‌ترن. دوستانی که دل‌هایی به بزرگی دریا دارن و محبتی به اندازه‌ی تمام دنیا و به قول سهراب، دوستانی بهتر از آب روان. من خودم هیچ‌وقت نتونستم اینطوری باشم. این جور وقت‌ها آدم بد بودن خودش رو کاملا احساس می‌کنه. این که افرادی بی دریغ به تو محبت کنن و زندگیشون رو برای راحتی تو دشوار کنن نشون می‌ده که چقدر دل‌های بزرگی دارن. باور کن آدمای خوب تو این دنیا خیلی زیادن. اگر گاهی این مسأله رو فراموش می‌کنیم شاید از تنگ نظری و بد بودن خودمون باشه. از همه‌ی شماها به خاطر محبت‌هاتون ممنونم. ای کاش من هم بتونم مثل شما باشم...

روابط انسانی

برایم هیچ چیز سخت‌تر از فهمیدن روابط انسانی نیست. گیاهان، حیوانات و ماشین‌ها را - با این که زبانشان را نمی‌دانم - بهتر می‌فهمم. با این حال از بین انسان‌ها بچه‌ها را دوست دارم. بر خلاف بزرگ‌ترها ساده و بی‌آلایش‌اند. دوست داشتنشان واقعی است، خنده‌شان از ته دل است و گریه‌شان از ناراحتی است. در هر لحظه همانی هستند که می‌بینی؛ فکر، حرف و عملشان یکی است. ای کاش مردم ساده‌تر بودند...