رد شدن به محتوای اصلی

یه روز دیگه هم گذشت

دیروز سمینارم بود.
بالاخره این مرحله هم گذشت.
معمولا هر کسی وقتی باری از دوشش برداشته می‌شه خوشحال می‌شه، ولی نمی‌دونم چرا بعد سمینار دلم گرفت.
به قول دوستم شاید یه جور حس دلتنگیه.
وقتی یه مرحله از زندگیم می‌گذره این حس بهم دست می‌ده.
یاد همه‌ی روزایی که گذشته‌ن میوفتم.
روزای خوب، روزای بد... می‌گذرن و من هنوز اونی نیستم که دوست دارم باشم.
باید بیشتر تلاش کرد.

با وجود همه‌ی اینا، خدا رو شکر که این مرحله هم به خوبی گذشت.
خدایا شکرت.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

صخره‌نورد خسته

حس صخره‌نوردی رو دارم که با گرفتن دیواره و سنگ‌ها خودش رو به بالاهای صخره رسوند ولی دیگه رمقی برای گرفتن دیواره براش نمونده بود. تمام نگاهش به این بود که شاید یک ریسمان اون بالاها پیدا کنه که بتونه بهش چنگ بزنه ولی یهو یه سنگ از بالا زدن تو صورتش و پرتش کردن پایین!

دفترچه خاطرات

منم دفترچه خاطراتی واسه خودم دارم. ولی نه گوشه‌ی کمد قایمش کرده‌م، نه از این که دیگران بخوننش ناراحت می‌شم. این‌جا دفترچه خاطرات منه. واستون باز گذاشتمش تا بخونیدش و از هر چیزیش که خوب بود استفاده کنین و جاییش که بد بود رو تکرار نکنین. نوشتنش واسه من آرامش و ثبت خاطرات و واسه شما مرور تجربیات یه نفر دیگه‌ست. در نهایت شما من رو بیشتر خواهید شناخت ولی من ممکنه هرگز تو زندگیم شما رو نبینم. فقط ازتون خواهشی دارم: هیچ‌وقت اونو تفسیر و راجع به من قضاوت نکنین. اگر گاهی پای این دفترچه یادداشتی بنویسید، از خوندن نظرتون و این که میفهمم حرفامو خوندین و تنها نیستم، خوشحال می‌شم. ممنون.