رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

خلوتی می‌خواهم این‌جا

خلوتی می‌خواهم این‌جا من و او، تنهای تنها در اتاقی سرد و تاریک آسمان از سقف پیدا تا بسوزانم به ناله از زمین تا آسمان‌ها که چه کردم، من چه کردم، در همه روز و شبی که تا به این حد صبر کردم، کین بود آخر جزایم؟ ای خدایم! من نه هرگز از تو نالم از دل دیوانه نالم از خودم، از آشنایان، از دروغ‌گویان، دو رویان ای خدایم! تا به کی مانم در این‌جا؟ گر که بیش از این بمانم آه من سوزد جهان را تو بزرگی، به بزرگی به همان لطفی که کردی به همان قدرت که با آن آفریدی روح و هستی حفظ کن هر آن که برده بویی از یکتا پرستی کین درندگان نادان که ندانند قدر یاران که به هر بادی به سمتی روی گردانند آسان گر دهی یک لحظه فرصت پاک گردانند نیکی، اعتماد و حق و مردی از تمام روزگاران حامد عبدی

مادرم، دوستت دارم

مادرم! بعد از خدا فقط شمایین که تو زندگی هیچ چیز پنهونی ازتون ندارم، فقط شمایین که همیشه درکم کردین، همیشه دلسوزم بودین، منو به خاطر خودم دوست داشتین، هر وقت مشکلی داشتم دستمو گرفتین و نذاشتین زمین بخورم، مثل من فکر می کنین، ... از خوبیا و مهربونیاتون هر چی بگم کم گفتم. منو ببخشین اگه گاهی با کارام حرصتون می دم و اذیتتون می کنم. منو ببخشین اگه شب هایی بوده که مثل دیشب باعث شده م به خاطر من خوابتون نبره. منو ببخشین که باعث شده م همیشه تو زندگی به خاطر من از خودتون بگذرین. منو به خاطر همه ی اذیت ها و بدی هام ببخشین... مامان گلم! دوستتون دارم، دوستتون دارم، دوستتون دارم، با تمام وجودم دوستتون دارم.

خسته‌ام

خسته‌ام. خسته از دروغ‌هایی که می‌شنوم. از انسان‌هایی که نمی‌دانم چه می‌خواهند. از انسان‌هایی که خودشان هم نمی‌دانند چه می‌خواهند! از انسان‌هایی که هرگز غرورشان را نمی‌شکنند ولی اگر غرورت را نزدشان نشکنی تو را زیر پا له می‌کنند. از تبعیضی که در جامعه می‌بینم. از مردمی که حقوق خود را نمی‌دانند. از مردمی که اگر هم حقوق خود را بدانند راه گرفتنش را نمی‌دانند: یا سکوت می‌کنند یا ویرانی به بار می‌آورند. از مردمی که هنگام حرف زدن از ظلم می‌نالند ولی هنگام عمل تا بتوانند به دیگران ظلم می‌کنند. از مردمی که فکر نمی‌کنند. از تنهایی. از روزهایی که زود شب می‌شوند. از کودکی‌ای که دور می‌شود. از زمانی که سریع می‌گذرد. از از دست دادن انسان‌هایی که قسمتی از خاطراتم هستند. از خودم. از وقتی که تلف می‌کنم. از خودی که گاه نمی‌شناسمش. و راهی که سرانجام به پایان می‌رسد...

استیو جابز، ۱۹۹۵ - ۲۰۱۱

امروز صبح با خوندن این خبر واقعا متاسف شدم: «استیو جابز در سن ۵۶ سالگی درگذشت.» دنیا یک نابغه‌ی الکترونیک و IT، یک مرد خلاق و سخت کوش و یک مدیر توانا رو از دست داد. نام ایشون همیشه باقی خواهد ماند و جای خالی ایشون هرگز پر نخواهد شد. برای آشنایی بیشتر با این مرد بزرگ خوندن این مطلب از  نارنجی خالی از لطف نیست: سه داستان استیو جابز در سخنرانی دانشگاه استنفورد نمی‌دونم چی بگم. حالم اصلا خوب نیست...

بارون

ببار ای بارون ببار با دلُم گریه کن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون دلا خون شو خون ببار بر کوه و دشت و هامون ببار دلا خون شو خون ببار بر کوه و دشت و هامون ببار به سرخی لبای سرخ یار به یاد عاشقای این دیار به داغ عاشقای بی مزار ای بارون ببار ای بارون ببار با دلُم گریه کن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون ببار ای ابر بهار با دلُم به هوای زلف یار داد و بیداد از این روزگار ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون ببار ای بارون ببار با دلُم گریه کن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون دلا خون شو خون ببار بر کوه و دشت و هامون ببار دلا خون شو خون ببار بر کوه و دشت و هامون ببار به سرخی لبای سرخ یار به یاد عاشقای این دیار به داغ عاشقای بی مزار ای بارون ببار ای بارون ببار با دلُم گریه کن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون با دلُم گریه کن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون بب...