حس صخرهنوردی رو دارم که با گرفتن دیواره و سنگها خودش رو به بالاهای صخره رسوند ولی دیگه رمقی برای گرفتن دیواره براش نمونده بود. تمام نگاهش به این بود که شاید یک ریسمان اون بالاها پیدا کنه که بتونه بهش چنگ بزنه ولی یهو یه سنگ از بالا زدن تو صورتش و پرتش کردن پایین!
کاش یه پاککن داشتم، باهاش قسمتهایی از زندگیم رو پاک میکردم. خیلی بده که آدم بعضی وقتها فکر میکنه همه چیز همونطور که هست باقی میمونه و کارایی رو انجام میده که بعدا با عوض شدن شرایط باعث پشیمونیش میشه. ما که معلوم نیست حتی یه لحظه دیگه زنده خواهیم بود یا نه، چطور میتونیم به شرایط اعتماد کنیم و قوانین خودمون یا اعتقاداتمون رو زیر پا بذاریم؟ چطور میتونیم به آینده و رفع شدن مشکلات و توجیه شدن رفتار خودمون اعتماد کنیم؟ در حالی که هرگز معلوم نیست حتی آیندهای وجود داشته باشه. یه پاککن میخوام. یه پاککن خاطرات. پاککنی که قسمتهایی از زندگیم رو پاک کنه. شما جایی از این پاککنها سراغ ندارید؟ خیلی دارم زجر میکشم.
امشب شب عجیبه برام. فردا عروسی خواهر گلمه و فردا شب این موقع میرن خونه خودشون. با این که خوشحالم و براشون آرزوی خوشبختی دارم اما اعتراف میکنم که اشک ریختم. هیچ فکر نمیکردم همچنین شبی اینقدر احساساتی بشم. رفتن تنها خواهر از خونه وقتی تنها برادرش باشی خیلی سختتر از اونیه که فکرش رو میکردم. البته منم زیادی اینجا موندم. ۳۶ ساله باشی و هنوز تو خونه پدری باشی، عادی نیست. ولی این چیزی رو در مورد دور شدن از خواهری که بخشی از وجودته عوض نمیکنه. چقدر سریع میگذره. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار تو بیمارستان بغلش کردم. چقدر کوچولو و شکننده بود. اما حالا برای خودش خانمی شده و داره میره سر خونه و زندگی خودش. براشون آرزوی خوشبختی دارم و امیدوارم خدا همیشه هوای همه خانواده رو داشته باشه. هیچ چیز تو این دنیا ارزشمندتر از خانواده نیست.
نظرات
ارسال یک نظر