رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

یعنی سه سال شد؟!

یعنی سه ساله که از نوشتن اولین پست وبلاگم می‌گذره؟ عجب!!! جالبه‌ها، یه روز تصمیم می‌گیری کاری رو شروع کنی، بعدها از این که چند ساله بهش دل بستی و داری اون کار رو انجام می‌دی شگفت زده می‌شی. یادمه اولین روز وضعیت روحی خوبی نداشتم. بیشتر واسه این که خودم رو آروم کنم می‌نوشتم. حالا بعد سه سال از لحاظ روحی بد نیستم ولی بازم بیشتر واسه این که خودم رو آروم کنم می‌نویسم! البته جدیدا سعی می‌کنم زیاد چرت و پرت نگم، واسه همینم هست که گاهی حتی چند ماه پست جدید نمی‌ذارم!!! این سه سال واسه من سال‌های خوب و پر از کسب تجربه بود. فکر می‌کنم مهم‌ترین تجربه واسم شناختن بیشتر خودم بوده. آدما تو ذهنشون تصوراتی از خودشون دارن که به نظرم بیشتر آرزوهایی در مورد شخصیت خودشونه. معمولا تو شرایط واقعی اونطور که فکر می‌کنن نمی‌تونن رفتار کنن. قرار گرفتن تو شرایط مختلف و کسب تجربه باعث می‌شه آدم بیشتر خودش رو بشناسه. این شناخت، به تلاش در جهت اصلاح رفتار و انطباق شخصیت با تصورات ذهنی آدم از خودش و رسیدن به شخصیت آرمانیش کمک می‌کنه. و البته زندگی مثل بازیه که هر چی بیشتر تکرار بشه، در...

بهشت را دیده‌ام

من بهشت را دیده‌ام: گرم و امن است. در آن تمام غم‌ها فراموش می‌شوند. آرامشی دارد که هیچ جای دیگر نمی‌توان تجربه کرد. من بهشت را در آغوش مادرم دیده‌ام. مادرم، روزت مبارک باد.

تبلت رو بیار

تو جمع نشسته بودیم، یکی از آشنایان به بچه‌ی ۷ ساله‌ش گفت «برو تبلت رو بیار». از اون‌جایی که خبر نداشتم تبلت خریدن و می‌دونستم که پدر و مادر اون بچه اصلا اهل کار با تبلت و این تکنولوژی‌ها نیستن، کلی تعجب کردم. با خودم فکر کردم که چه دوره زمونه‌ای شده! مردم برای بچه‌ی هفت ساله‌شون چه خرج‌هایی که نمی‌کنن. عجب دوره عوض شده. ما که بچه بودیم اصلا نمی‌دونستیم تکنولوژی چیه. هیچی دیگه، تو همین فکرا بودم که اون بچه با طبلش، در حال نواختن، وارد اتاق شد! :|

سمپادیوم: گردهمایی بزرگ دانش‌آموختگان سمپاد زنجان

چهار سال پیش یکی از بهترین خاطراتمون رقم خورد: گردهمایی که در اون همه‌ی دوستان فارغ‌التحصیل مراکز سمپاد زنجان دور هم جمع شدن و یکی از شادترین و بهترین روزهای عمرشون رو با هم گذروندن. تو این چهار سال همیشه دوست داشتیم دوباره همچین موقعیتی جور بشه و بتونیم دوستان قدیمی و معلم‌هامون رو ببینیم و با هم خاطراتمون رو زنده کنیم. اما همه یا اینقدر مشغول کارهامون بودیم که نمی‌تونستیم مسئولیت برگزاری همچین برنامه‌ای رو بر عهده بگیریم یا اصلا انجام همچین کاری رو در توان خودمون نمی‌دیدیم و یا انگیزه‌ی کافی برای انجامش نداشتیم. تا این که بالاخره درخواست‌ها برای همچین برنامه‌ای زیاد شد و همین باعث شد که دوستانمون که جرأت و تجربه‌ی انجام این جور برنامه‌ها رو داشتن انگیزه‌اش رو پیدا کنن، قبول زحمت کنن و برای ساختن یک خاطره‌ی خوب دیگه دست به کار بشن. اول شبیه شوخی بود! بچه‌ها یه کمپین راه انداختن و با انواع شوخی‌ها و مطالب طنز از یکی از دوستان (آقای خیام عسگری) -که همه به تواناییش تو مدیریت و اجرای کارهای بزرگ ایمان داشتن- خواستن که مسئولیت انجام این کار رو بر عهده بگیره. این دوست خوبمون هم بالاخره ...

سفید، سیاه، رنگی

یه زمانی دنیا به نظرم خیلی روشن و سفید بود. فکر می‌کردم اکثر مردم به جز تعداد معدودی خیلی خوب و سفید هستن. تا این که یکی از تاریک‌ترین شرایط زندگیم اتفاق افتاد. نسبت به همه چیز و همه کس بدبین شدم. دنیا خیلی تاریک شده بود. مدت‌ها وضعیت به همین صورت بود. تا این که فکر کردم. خیلی فکر کردم: راجع به این دنیا و آدماش. راجع به رابطه‌ی آدما با هم و شخصیت اطرافیانم. به تدریج دیدم عوض شد. حالا دیگه آدما رو رنگی می‌بینم. هر شخصی روش و تفکری داره که به نظر خودش درسته. هر آدمی سعی می‌کنه با استفاده از فکر خودش -که طی اتفاقای مختلف تو زندگیش شکل گرفته- راهی رو که تصور می‌کنه بهترینه انتخاب کنه. هیچ‌کس نمی‌تونه از دید افراد دیگه به دنیا نگاه کنه و راجع به خوب یا بد بودن انتخاباشون قضاوت کنه. چون شرایط مختلف افکار رو متفاوت رشد می‌ده و زندگی دو نفر در شرایط کاملا یکسان تقریبا غیر ممکنه. مثل یه شبکه عصبیه که با ورودی‌های خاصی آموزش داده بشه. اگر ورودی‌هایی که برای آموزش استفاده می‌شن جور دیگه‌ای باشن، خروجی‌های شبکه عصبی به وجود اومده برای ورودی‌های یکسان با قبلی فرق خواهد...

بنوازید!

سازها را بنوازید و هیچ نگویید! قلب من شعرهای زیادی برای خواندن دارد. بگذارید در موسیقی غرق شود و برای خود بخواند. شاد یا غمگین تفاوتی نمی‌کند. برای هر آهنگ شما شعری خواهم داشت. شعری، آرزویی، خاطره‌ای... بنوازید! تا آخر دنیا بنوازید...