رد شدن به محتوای اصلی

غبار

چندی است در نوشته‌هایم دیگر نه باران می‌بارد و نه خورشید می‌درخشد.
نه ابری در آسمان است که بتوان امیدی به باریدن داشت و نه حضور خورشید را می‌توان حس کرد.
هوا غبار آلود است. تاریک...
اگر چه این غبار همچون مه اجازه‌ی دیدن را نمی‌دهد، اما من همچنان چشم به دوردست‌ها دوخته‌ام.
با چشمانی خشک خشک.
دیگر اشک‌ها برای پاک کردن غبار رفته در چشم نیز جاری نمی‌شوند.
اما من، خیره، بدون پلک زدن، افق را می‌نگرم.
شاید روزی روزنه‌ی امیدی پدیدار شود...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

صخره‌نورد خسته

حس صخره‌نوردی رو دارم که با گرفتن دیواره و سنگ‌ها خودش رو به بالاهای صخره رسوند ولی دیگه رمقی برای گرفتن دیواره براش نمونده بود. تمام نگاهش به این بود که شاید یک ریسمان اون بالاها پیدا کنه که بتونه بهش چنگ بزنه ولی یهو یه سنگ از بالا زدن تو صورتش و پرتش کردن پایین!

دفترچه خاطرات

منم دفترچه خاطراتی واسه خودم دارم. ولی نه گوشه‌ی کمد قایمش کرده‌م، نه از این که دیگران بخوننش ناراحت می‌شم. این‌جا دفترچه خاطرات منه. واستون باز گذاشتمش تا بخونیدش و از هر چیزیش که خوب بود استفاده کنین و جاییش که بد بود رو تکرار نکنین. نوشتنش واسه من آرامش و ثبت خاطرات و واسه شما مرور تجربیات یه نفر دیگه‌ست. در نهایت شما من رو بیشتر خواهید شناخت ولی من ممکنه هرگز تو زندگیم شما رو نبینم. فقط ازتون خواهشی دارم: هیچ‌وقت اونو تفسیر و راجع به من قضاوت نکنین. اگر گاهی پای این دفترچه یادداشتی بنویسید، از خوندن نظرتون و این که میفهمم حرفامو خوندین و تنها نیستم، خوشحال می‌شم. ممنون.