ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم
غمی در استخوانم می‌گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می‌سوزدم گه می‌نوازد

گهی در خاطرم می‌جوشد این وهم
ز رنگ‌آمیزی غم‌های انبوه

که در رگ‌هام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین انبوه

فغانی گرم و خون‌آلود و پردرد
فرو می‌پیچدم در سینه تنگ

درون سینه‌ام دردی است خونبار
که همچون گریه می‌گیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود
نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم

هوشنگ ابتهاج