۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

رؤیای من

اینو قبلا تو یاهو گذاشته بودم. چون دوستش دارم، دوباره این جا هم پست می کنم.
 
بار دیگر رؤیاهایم را مرور می کنم...
و زیباترین تصویری که میتوان تصور کرد...
دشتی سرسبز، مملو از گلهای رنگارنگ. و نسیم ملایمی که در میان دشت می رقصد و گیاهان نیز با نظمی بی نظیر حرکات او را تکرار می کنند.
گویی دریایی است که انعکاس طلوع خورشید در امواج آن زیباترین مناظر را پدید می آورد. زیباترین طلوعی که تا به حال دیده ام...
تنهای تنها در آغوش طبیعت زیبا ایستاده ام. امّا نه... تنها نیستم... وجودش را بیش از پیش احساس می کنم. گویی از هر وقت به او نزدیکتر شده ام.
شروع به دویدن می کنم. به طرف خورشید...
می دوم... سریعتر می دوم...
احساس سبکی می کنم. همچون کودکان دستهایم را مانند دو بال باز می کنم و همچنان می دوم.
حس غریبی دارم... حسی که فقط در خواب تجربه کرده بودم.
ولی این بار خواب نیست...
بالهای سپیدی را که در مدتی کوتاه به وجود آمده بودند حس می کنم.
توقف نمی کنم. همچنان می دوم. بالهایم را می گشایم. عبور نسیم از روی آنها را حس می کنم.
سبکتر شده ام. دیگر زمین را زیر پاهایم احساس نمی کنم.
تا می توانم اوج می گیرم و نگاهم را از خورشید برنمی دارم.
تنها صدایی که می شنوم صدای لطیف موسیقی نسیم است. نسیمی که صورتم را نوازش می دهد...
آنقدر اوج می گیرم که ابرها را در اطراف خود می بینم. و منظره ای دو چندان زیباتر...
نور طلایی خورشید همه جا را روشن کرده و پس از گذر از ابرها باریکه های باقیمانده ی نور همچون ستون هایی تا زمین کشیده شده اند.
شاید اکنون در جایی دیگر عده ای بر جسم بی جانم می گریند. شاید هم جسمم تا کنون طعمه ی درندگان شده باشد. چه تفاوتی دارد؟
هیچ کس نمی داند که اکنون از هر وقت آزادترم. آزاد آزاد... از همه چیز و همه کس...
همچنان اوج خواهم گرفت... هر لحظه احساس می کنم که به او نزدیکتر می شوم.
همچنان خواهم رفت. تا کجا، نمی دانم.
تا جایی که بین من و او دیگر فاصله ای نماند. حتی اگر نیاز باشد، تا ابد به راه خود ادامه خواهم داد.
هرگز خسته نخواهم شد، زیرا که این مسافرت هر لحظه شیرینتر از لحظه ی قبل خواهد بود.
دیگر باز نخواهم گشت...
تا ابد خواهم رفت...
تا ابد اوج خواهم گرفت...