رد شدن به محتوای اصلی

روش بستن برنامه‌های تمام صفحه‌ی از کار افتاده در Ubuntu

تا حالا شده تو سیستم عامل Ubuntu در حال اجرای برنامه‌ی تمام صفحه‌ای مثل یه بازی باشین و اون برنامه هنگ کنه؟ معمولا این جور موقع‌ها دیگه نه موس کار می‌کنه، نه صفحه کلید. یا اگر هم کار کنن چون میانبری برای خارج شدن از این برنامه و برگشتن به دسکتاپ وجود نداره، هیچ کاری نمی‌شه کرد.
ولی تو سیستم عامل قوی مثل Ubuntu این‌طور هم نیست که نشه هیچ کاری کرد.
برای حل این مشکل و بستن برنامه‌ی از کار افتاده مراحل زیر رو انجام بدین:
۱. کلیدهای Alt + Ctrl + F1 رو همزمان فشار بدین.
۲. در صفحه‌ای که میاد اول اسم کاربری و بعد پسورد خودتون رو وارد کنید.
۳. حالا در خط فرمان، دستور top رو تایپ کرده و کلید Enter رو فشار بدین.
۴. لیستی از برنامه‌های در حال اجرا می‌بینین. برنامه‌ای که می‌دونین از کار افتاده رو پیدا کرده و PID اون که در آخرین ستون سمت چپ نوشته شده رو به خاطر بسپارید.
۵. کلید k رو روی صفحه کلید فشار بدین.
۶. عدد PID که در قسمت قبل به خاطر سپرده بودین رو وارد کنید و Enter رو بزنین.
۷. در جواب سوالی که می‌پرسه عدد ۹ رو وارد کنین و Enter رو بزنین.
۸. حالا برنامه‌ای که از کار افتاده بود بسته شده. ابتدا کلید q رو بزنین تا از محیط top خارج بشین. حالا فرمان exit رو تایپ کنین و Enter رو بزنین.
۹. کلیدهای Alt + Ctrl + F7 رو همزمان فشار بدین تا به محیط گرافیکی دسکتاپتون برگردین.
۱۰. از این که برنامه‌ی از کار افتاده دیگه بسته شده حال کنین و واسه من دعا کنین!

اگر برای بستن برنامه خطای پایین بودن سطح کاربری داد، به جای فرمان top از فرمان sudo top استفاده کنید و پسورد admin رو وارد کنین و بقیه‌ی مراحل رو همونطور که گفته شد انجام بدین.

نبینین که مراحل زیاد و پیچیده به نظر میان. انجام دادنشون هیچ کاری نداره و وقتی ازتون نمی‌گیره.
امیدوارم تونسته باشم کمکی بهتون بکنم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

صخره‌نورد خسته

حس صخره‌نوردی رو دارم که با گرفتن دیواره و سنگ‌ها خودش رو به بالاهای صخره رسوند ولی دیگه رمقی برای گرفتن دیواره براش نمونده بود. تمام نگاهش به این بود که شاید یک ریسمان اون بالاها پیدا کنه که بتونه بهش چنگ بزنه ولی یهو یه سنگ از بالا زدن تو صورتش و پرتش کردن پایین!

فانوس

در ظلمت شب‌های بیابان هر بار از دور نور فانوسی را می‌بینم. به امید یافتن همراه به سمت نور می‌روم، اما هیچ هم‌مسیری نمی‌یابم. تنها دمی با فانوس‌به‌دستان هم‌صحبت می‌شوم. آن‌ها که خوبند پس از جدایی تکه‌ای از قلب مرا با خود می‌برند و ظالمان خاری در بدنم فرو می‌کنند. تو چه دانی که اولی دردناک‌تر است؟ در ظلمت بیابان قلبم تکه تکه و تنم پر از خار شده است. کاش فانوسی داشتم.

عروسی خواهر جان

امشب شب عجیبه برام. فردا عروسی خواهر گلمه و فردا شب این موقع می‌رن خونه خودشون. با این که خوشحالم و براشون آرزوی خوشبختی دارم اما اعتراف می‌کنم که اشک ریختم. هیچ فکر نمی‌کردم همچنین شبی اینقدر احساساتی بشم. رفتن تنها خواهر از خونه وقتی تنها برادرش باشی خیلی سخت‌تر از اونیه که فکرش رو می‌کردم. البته منم زیادی اینجا موندم. ۳۶ ساله باشی و هنوز تو خونه پدری باشی، عادی نیست. ولی این چیزی رو در مورد دور شدن از خواهری که بخشی از وجودته عوض نمی‌کنه. چقدر سریع می‌گذره. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار تو بیمارستان بغلش کردم. چقدر کوچولو و شکننده بود. اما حالا برای خودش خانمی شده و داره می‌ره سر خونه و زندگی خودش. براشون آرزوی خوشبختی دارم و امیدوارم خدا همیشه هوای همه خانواده رو داشته باشه. هیچ چیز تو این دنیا ارزشمندتر از خانواده نیست.